تبليغاتX
:::... باغ مهتاب ...:: - لحظه لحظه های تو

:::... باغ مهتاب ...::

" گنهی کردم و دل دادم و عاشق شده ام :: سنگسارم بکنید ای زخدا بی خبران "

حرف دل

کنارم ایستاده بود .

استکانی در دستانم و او هم . عبور بخار لغزانی از سطح داغ بی ثبات ، رو به سقف چوبی و میله وار . نگاهم می کرد بی مکث و من هم ، چه تلاقی زیبائی ! قطره ای شاید مرا به سرفه ای چندین باره محکوم کرد ... خندید  ... چه زیبا ! مثل شکوفه درختی که به زور در قابی آویخته از دیوار جا خوش کرده بود . به آرامی و اشتیاق در کنار من جای گرفت . کمی خودم را جمع کردم به سختی . چه لذتی داشت !

صداشو زیاد کردم . او ازم خواست ! او هم دوست می داشت ....

- هی کجائی ؟؟

- اینجام !

- مطمئنی !

- اوهوم .

خندید  ... چه زیبا !

با انگشتاش می زد روی میزی که کنارش مهمون بودیم . تنها برای دقایقی ! ( چه می دانستم تبدیل به یک عمر می شود ) . با اون انگشتای قلمی و بلندش .

بی مهابا خود را کنار مربع روشن که بیرون را می توانستیم نقاشی کنیم رساند . او را تنها پروانه ای مست ، بی خود کرده بود . او صدای مرا نمی شنید . او محو تماشا شده بود .

صداشو کم کردم . او ازم خواست !

کنارم ایستاد . با حالتی خاص و کهربائی !

سرمو چسبودنم بهش . گرماش از زیر لباساش پیدا بود . داغم می کرد . آرومم .

کمی جابه جا شدم . صدای قیژ صندلی ، ریخته شد توی اون صدای دوست داشتنیمون .

خاموشش کردم . او ازم خواست !

کمی پلک زدم .

دو پروانه بیرون ، رقص کنان خودشان را بی تدبیر به شیشه فلز شده آن چهار گوش ساکت ، می زدند .  دیوانه وار !

کنارش ایستادم .

استکان خالی در دستانم و نیمه خورده او بر روی میز .

سکوت زیبائی بود .

+ نوشته شده در دوشنبه 16 دی1387ساعت 13:8 توسط مجذوب |