حرف دل کنارم ایستاده بود . استکانی در دستانم و او هم . عبور بخار لغزانی از سطح داغ بی ثبات ، رو به سقف چوبی و میله وار . نگاهم می کرد بی مکث و من هم ، چه تلاقی زیبائی ! قطره ای شاید مرا به سرفه ای چندین باره محکوم کرد ... خندید ... چه زیبا ! مثل شکوفه درختی که به زور در قابی آویخته از دیوار جا خوش کرده بود . به آرامی و اشتیاق در کنار من جای گرفت . کمی خودم را جمع کردم به سختی . چه لذتی داشت ! صداشو زیاد کردم . او ازم خواست ! او هم دوست می داشت .... - هی کجائی ؟؟ - اینجام ! - مطمئنی ! - اوهوم . خندید ... چه زیبا ! با انگشتاش می زد روی میزی که کنارش مهمون بودیم . تنها برای دقایقی ! ( چه می دانستم تبدیل به یک عمر می شود ) . با اون انگشتای قلمی و بلندش . بی مهابا خود را کنار مربع روشن که بیرون را می توانستیم نقاشی کنیم رساند . او را تنها پروانه ای مست ، بی خود کرده بود . او صدای مرا نمی شنید . او محو تماشا شده بود . صداشو کم کردم . او ازم خواست ! کنارم ایستاد . با حالتی خاص و کهربائی ! سرمو چسبودنم بهش . گرماش از زیر لباساش پیدا بود . داغم می کرد . آرومم . کمی جابه جا شدم . صدای قیژ صندلی ، ریخته شد توی اون صدای دوست داشتنیمون . خاموشش کردم . او ازم خواست ! کمی پلک زدم . دو پروانه بیرون ، رقص کنان خودشان را بی تدبیر به شیشه فلز شده آن چهار گوش ساکت ، می زدند . دیوانه وار ! کنارش ایستادم . استکان خالی در دستانم و نیمه خورده او بر روی میز . سکوت زیبائی بود .
+ نوشته شده در دوشنبه 16 دی1387ساعت 13:8 توسط مجذوب |