حرف دل گلِ سرخِ غنچه وارِ بوداری در دستانش ، بی کادو و زرورق لبانی سفید و بی حس مژه هائی مات و تو در تو گونه ای با رد اشک هایی پیچ دار شده و براق انگشتانی دستمال بغل گرفته ، لرزان و مواج من دانه دانه می شمردم نگاه های خسته آنان را و آنان من را ... من را به گونه ای دیگر در ذهن خویش تداعی می کردند و من باز می شمردم بی خبر !!
+ نوشته شده در سه شنبه 10 دی1387ساعت 15:56 توسط مجذوب