تبليغاتX
:::... باغ مهتاب ...:: - حس نامرئی

:::... باغ مهتاب ...::

" گنهی کردم و دل دادم و عاشق شده ام :: سنگسارم بکنید ای زخدا بی خبران "

حرف دل

نزدیک پنجره .... همان همیشگیِ همراه ، آن کهربای هندسی  ... ( قرب و منزلتش برایم فراتر از یک پنجره است ) .

باز مهمان اتاقی هستم ، با قاب های ریز و درشت و بالا و پائینی که فرقی با خاطره های من ندارند ! خاطره هایی که خود را قلاب وار به دیواره استخوانی جمجمه ام آویزان کرده اند !

بر روی مبل چرمی بزرگی جای گرفته ام که انگار در حال بلعیدن منست . و من به ناچار مجبورم به دیوارهای اطرافم خیره شوم و با دستانم همچنان خود را بالا نگه دارم . مدتی گذشت . سوار بر انبوه تفکراتی که هر کدام تنها لحظاتی از ماندنم را در کنارش تداعی می کرد ، مرا به انبوه پر تلاطم امواجی برد که افقی نا معلوم انتظارش را می کشید . زمان را از یاد برده بودم ، نسیمی خنک ، سراسیمه مرا به سویی کشاند . خندیدم از سر نیاز !

صدای به هم خوردنِ یخ هایِ شربتِ همیشگیِ ! توی لیوان ، با هر بار قدم برداشتن آهسته ، روی فرش های دست بافت بوم گلی چیده شده کنار هم ، جورچینی را در ذهنم ترسیم می کرد که انگار نمی خواستم هیچ وقت نزدیکیشان بر هم بریزد ! روبرویم نشست . صورتش تمام لبخند بود . حالت چشمانی که هیچ گاه نمی خواستی بسته بماند ، با هر خنده ای ملیح ، چین ملموسی بر کناره صورتش هویدا می شد که می توانستی بی اختیار آن را جزء زیبائی هایش بدانی . با تعارفی شیرین ، لیوان خنک شده عرق کرده را با یک نفس نوشیدم .

ساعت بی قرار ، هجومی دوباره را به عضلات فرمان پذیر من دیکته می کرد .

.

.

.

باید بروم ...

+ نوشته شده در سه شنبه 29 اردیبهشت1388ساعت 15:34 توسط مجذوب |