حرف دل پیش خود ، در دلم آرام می گویم ، " تو که نیستی تا نجواهای دل شورگی ام را در کوره راه های ناچاری بشنوی . " سرم را از روی کاغذ بیچاره که با اشک هایم او را محکوم به داشتن ورم هایی دل نشین کرده ام ، بلند می کنم تا باز منحنی های تازه روئیده پیشانی ام را در هوس نگاهی دیگر ، از دید بگذرانم . دوباره سنگینی حرف هایم سرم را روی کاغذ به آهستگی سوق می دهد ...انگار زمانی که سرم را رو به پائین به سمت کاغذ خط چینِ خط خطی شده فرود می آورم ، آن سیمائی که در آئینه روبروئیست ، از خنده های ریز ریز ، دهانش را می گیرد که نکند شاید ! خنده اش مزاحم نوشتنم شود ، سرم را به سمت او می گیرم ولی باز با چشمانی باز و آشنا نگاهم می کند ، باز خیره می شوم به چشم هایش ... از نگاه های او چیزی نمی فهمم .... چرا می فهمم .... ولی طاقت بازگفتن ندارم . او خود همه چیز را می داند . همه چیز . چه خوب می تواند فکرم را بخواند ، فکر کن چه راحت توانستم اشک هایش را در بیاورم . دلم برایش می سوزد ! . . . هیچ می دانی !
+ نوشته شده در شنبه 19 اردیبهشت1388ساعت 12:22 توسط مجذوب |