تبليغاتX
:::... باغ مهتاب ...::

:::... باغ مهتاب ...::

" گنهی کردم و دل دادم و عاشق شده ام :: سنگسارم بکنید ای زخدا بی خبران "

حرف دل

تازگی ها ، سادگی های پر زرق و برق اِدراکم را در پس پنجره اتاقم ، کنار آن ساعت قدیمی به ارث رسیده ، کنار آن شمع دانی های خاموش ! جا می گذارم . چند وقتیست هیجان مغزم به مرز ایستایی خویش رسیده است ، نقطه صفر . راحت تر بگویم ، حس پرتنش زای درونم به سردی گرائیده همچون نفس باز ایستاده یک آدمک برفی در غروب سخت زمستانی .

او می داند ! او می فهمد ! اوئی که هیچ گاه کنارۀ انتظار من ، درکی از موجودیت آن نداشته .  

تازگی ها ، انگارهای من نیر نقش یقینی سفت و سخت را بازی می کنند . انگاره هایی که شاید در پس هیچ یک از گوشه های اتاقم هیچ جایی برای گذاشتنشان ندارم .

تنها او می داند !

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه 30 شهریور1388ساعت 13:48 توسط مجذوب |