حرف دل باز در پياده روی شلوغ هر روزه خیابان پائینی ... و باز آن پیرمرد آشنا ، آنی که بساط کفاشی اش را از سر نیاز در کناری پهن کرده بود . از فرط شیک پوشی مردمان ، زانوانش را در آغوش گرفته بود و دستانش بر زیر چانه چروکیده اش خودنمایی می کرد و با نگاهی خسته به انتهای پیاده رو زل زده بود و گاه هم دنباله روی قدم های ریز و درشت آنان بود . تنها کفش های خاکی و مشکوک به پارگی ! می توانست خط ممتد نگاهش را بر درازای پیاده رو به حرکت وا دارد و تا پیچ ناگهانی مسیر همراهی کند . او به من نگاهی نکرد ! آن طرف تر هم جوانکی از فرط فریاد های بی شمار در حراج گذاشتن عینک های آفتابی اش ، با دهانی خشک شده و پیشانی پر عرق . ( به خود می گویم ای جوانک در چه فکری ، این آدمیان خود عینکانی دودی بر چشم دارند ! ، فریادهای تو بی ثمر است ) به راه نزدیک دور شده ام ادامه می دهم ...
+ نوشته شده در شنبه 31 مرداد1388ساعت 15:54 توسط مجذوب |