حرف دل سیاهی های مغرب انتظار را در واژه های تسخیر يافته درونم مچاله می کنم تا به آغاز طلوعی دیگر رجعتی دوباره را چشم باشم ! و باز در هیجانِ بازاریِ دنیا به قلبی تا کمر تا شده بر می خورم که تا سپیدی محض برایش راهی نمانده . به تندی از کناره مرطوب مغزم رد می شوم تا به خشکی مهمان شده تفکراتم برسم که باز ، نشانی از گفته های ایمانی ، صداهای لاهوتی ، پروازهای پر شوق پرستوها و درختان پرقامت باغ کناری را در لابه لای جستجوهای خویش شکار کنم ! هیس ... می دانی ... ؟ بیدار شدن او را که می شنوم ، ناگهان کوهی از لبریزی های شاپرک ، قل قل سماور ذغالی مادر بزرگ و خنده های پرمعنی به درونم سرازیر می شوند . و باز دوباره های تو ... به دوباره های تو آویزان می شوم !
+ نوشته شده در چهارشنبه 31 تیر1388ساعت 9:11 توسط مجذوب |