حرف دل نزدیک پنجره .... همان همیشگیِ همراه ، آن کهربای هندسی ... ( قرب و منزلتش برایم فراتر از یک پنجره است ) . باز مهمان اتاقی هستم ، با قاب های ریز و درشت و بالا و پائینی که فرقی با خاطره های من ندارند ! خاطره هایی که خود را قلاب وار به دیواره استخوانی جمجمه ام آویزان کرده اند ! بر روی مبل چرمی بزرگی جای گرفته ام که انگار در حال بلعیدن منست . و من به ناچار مجبورم به دیوارهای اطرافم خیره شوم و با دستانم همچنان خود را بالا نگه دارم . مدتی گذشت . سوار بر انبوه تفکراتی که هر کدام تنها لحظاتی از ماندنم را در کنارش تداعی می کرد ، مرا به انبوه پر تلاطم امواجی برد که افقی نا معلوم انتظارش را می کشید . زمان را از یاد برده بودم ، نسیمی خنک ، سراسیمه مرا به سویی کشاند . خندیدم از سر نیاز ! صدای به هم خوردنِ یخ هایِ شربتِ همیشگیِ ! توی لیوان ، با هر بار قدم برداشتن آهسته ، روی فرش های دست بافت بوم گلی چیده شده کنار هم ، جورچینی را در ذهنم ترسیم می کرد که انگار نمی خواستم هیچ وقت نزدیکیشان بر هم بریزد ! روبرویم نشست . صورتش تمام لبخند بود . حالت چشمانی که هیچ گاه نمی خواستی بسته بماند ، با هر خنده ای ملیح ، چین ملموسی بر کناره صورتش هویدا می شد که می توانستی بی اختیار آن را جزء زیبائی هایش بدانی . با تعارفی شیرین ، لیوان خنک شده عرق کرده را با یک نفس نوشیدم . ساعت بی قرار ، هجومی دوباره را به عضلات فرمان پذیر من دیکته می کرد . . . . باید بروم ...
+ نوشته شده در سه شنبه 29 اردیبهشت1388ساعت 15:34 توسط مجذوب |
حرف دل پیش خود ، در دلم آرام می گویم ، " تو که نیستی تا نجواهای دل شورگی ام را در کوره راه های ناچاری بشنوی . " سرم را از روی کاغذ بیچاره که با اشک هایم او را محکوم به داشتن ورم هایی دل نشین کرده ام ، بلند می کنم تا باز منحنی های تازه روئیده پیشانی ام را در هوس نگاهی دیگر ، از دید بگذرانم . دوباره سنگینی حرف هایم سرم را روی کاغذ به آهستگی سوق می دهد ...انگار زمانی که سرم را رو به پائین به سمت کاغذ خط چینِ خط خطی شده فرود می آورم ، آن سیمائی که در آئینه روبروئیست ، از خنده های ریز ریز ، دهانش را می گیرد که نکند شاید ! خنده اش مزاحم نوشتنم شود ، سرم را به سمت او می گیرم ولی باز با چشمانی باز و آشنا نگاهم می کند ، باز خیره می شوم به چشم هایش ... از نگاه های او چیزی نمی فهمم .... چرا می فهمم .... ولی طاقت بازگفتن ندارم . او خود همه چیز را می داند . همه چیز . چه خوب می تواند فکرم را بخواند ، فکر کن چه راحت توانستم اشک هایش را در بیاورم . دلم برایش می سوزد ! . . . هیچ می دانی !
+ نوشته شده در شنبه 19 اردیبهشت1388ساعت 12:22 توسط مجذوب |
حرف دل - پنجره ای باز و بیرونی روشن . - هوایی باران زده و نمناک . - بوی خوش شکوفه . - نسیمی خنک و پوست نواز . راحتی نشستنم را تماشا می کنم ، به دستانم که محکم دسته صندلی را چسبیده اند . باز از شیشه می گذرم ! و خاطرات بیرونی را در تور افکارم به دام می اندازم و باز می گردم . سرم سنگین شد ! - به صدای تیک تیک ساعت خیره می شوم . - در فکری مطمئن به سر می برم . بدنم سرد می شود . می بندمش زود . به خود می آیم . - پنجره ای بسته و درونی روشن !
+ نوشته شده در چهارشنبه 9 اردیبهشت1388ساعت 9:50 توسط مجذوب |