تبليغاتX
:::... باغ مهتاب ...::

:::... باغ مهتاب ...::

" گنهی کردم و دل دادم و عاشق شده ام :: سنگسارم بکنید ای زخدا بی خبران "

حرف دل

بی اختیار ، خیره شده بودم به سه تاری که مدت زیادی خود را آویزان شده از دیوار می دید . دلم به حال تنهائیش سوخت . به سویش روان شدم . به آرامی او را از بلندای دیوار به پائین کشیدم و در آغوش خود جایش دادم . خوب نگاهش کردم . به راستی دلم برایش تنگ شده بود . انگشتانم را لابه لای سیم هایش می کشیدم . میان سیم های زیبای طلائی اش . نوازشش می کردم . هنوز انگار زبان محبت و لمس را می فهمد . هنوز در جواب نوازش هایم ، لبخندی گوش نواز سر می داد . بوسیدمش . نگاهم می کرد . او را از غبار چندین روزه فراموشی ام پاک کردم . انگشتم را بی واسطه مضراب ، تنها با اندک ناخنی روئیده به محض تنها صدایی خوشایند بر روی طلائی های زیبایش لغزاندم .

می نواختم بی کوک .

اشک هایم دانه دانه می ریخت و مرا مجاب به ادامه رفتارم می کرد . یاد روزها و شب هایی می افتم که برای عزیزترینم می نواختم ...... ناخودآگاه ذهنم آهنگی را می نوازد که او دوست می داشت . می دانم کنارم نشسته . خوب می دانم .

تمام سطح چوب خیس شد . با آستینم خشکش می کنم . سکوت می کنم . با چشمان خیسم تمام قد و بالایش را می پویم . بند بند زیبایش را . با انگشتم مُهری را که به رسم وفاداری خالقش بر رویش داغ نهاده است را لمس می کنم . همچون داغ رفتن تو بر دلم . انگار گریه ام پایانی ندارد . انگار او هم مرثیه ای تازه می نوازد . گریه ام رنگی تازه به خود می گیرد . رد اشک هایم ماندنی شد بر روی گونه هایم . بر روی خاطراتم و بر روی پوست چوبی اش .

.

.

( خدایا تو خود گفتی که در قلب شکسته خانه داری ، شکسته قلب من جانا به عهد خود وفا کن )

 

+ نوشته شده در دوشنبه 19 اسفند1387ساعت 16:35 توسط مجذوب |