حرف دل حتی سنگینیِ پوستینِ فراموشیِ روزگار هم ، نتوانسته مرا به درون فضای لوث وار خود فرا خواند . حتی زمان های تکراری . روزهای پی در پی . آنقدر سرگرم خاطراتِ تو دارِ تو شده ام ، که دارم کم کم شبیه تو می شوم . چه خودِ زیبائی ! همیشه قبل از آمدن طلوع ، دستانم را در عمق جیب هایم فرو می کنم . تا جائی که جا دارد ! و تا غروبِ همه چیز ، خنده وار به پیش می روم ! تا جائی که جا دارد !! . . ببین چه خوب دارم ادای آدم های بی خیال را در می آورم ....
+ نوشته شده در چهارشنبه 30 بهمن1387ساعت 11:56 توسط مجذوب |
حرف دل با آغاز هرباره مرور خاطرات تا واپسین لحظه شوق و حسرت ، اشک های التیام شبانه را به درک حضور رفته قاصدکی مانده ، در آغوش گرفتن . و باز به رغم فشار گذرواژه های جدائی و منطق بی رحم حقیقت ، اشتیاقی برای نوشتن کلماتی بارانی و انتظار دیداری حتی پوچ و موهوم ؛ و نقاشی خطوط ممتدی با مداد شمعی بی نفس تا رسیدن به آن شکل مانده خویش در ذهن . و پویایی جستارگونه افکار در پی تداعی های تکراری تا مرز خلق نشانه ای از خورشید ، نشانه ای از رویا .
+ نوشته شده در شنبه 5 بهمن1387ساعت 12:12 توسط مجذوب |