حرف دل مدتيست به همه چيز حساس شده ام و گيرا ! به حدي كه توانسته ام صداي تپش قلبم را حس كنم كه اين لحظه او ! در كدام دستگاه موسيقي به اجرا در آمده ! يا حتي صداي گذر پاورچين زمان را ! سنگيني مداوم گردش خون در رگ هايم ! صحبت آرام مورچگان را با هم ! چه تنم سبك شده است ... با بي تفاوتي قرص جوشاني را بر حسب سفارش پزشك ، درون ليواني كه آب را تا نيمه بلعيده مي اندازم ، چندي نمي گذرد كه دوباره حس من مي شكفد ... چه شگفت انگيزست هنگامي كه مي بينم حتي فرصت نفس كشيدن هم به او ! نمي دهد ...چه مي توانم بنامم ستيز قرص و آب !! يا فنا و وصال آن دو ؟؟!! صاف نگاهشان مي كنم . به بالا و پائين جستن قرص ، چشم دوخته ام . ( چه لذتي دارد ) چه بي تاب است ! وقتي كه در آب انداختمش بي مكث و ترديد ادامه وار به پيش رفت انگار مي دانست به آن چيزي كه انتظارش را مي كشيد ، رسيده . آب را مي بينم كه رنگ خود را باخته ولي صبورانه او را در خود گرفته است ، حتي لحظه اي نمي توانم درك كنم كه ديگر هيچ نشاني از قرص و آب باقي نمانده است ، همه چيز در يك چشم بر هم زدن اتفاق افتاد . آن نمايش پايان يافته بود . همه چيز آرام و تماشائي . من بودم و تنها او !! ذرات ريز حباب فقط تداعي لحظاتي ناب را برايم مجسم ساخته بود . گذر حادثه اي را . اندكي بعد ليوان سرد شده را بر مي دارم آن را به آرامي به صورتم مي چسبانم . با چشمانم دقيق درون آن را تماشا مي كنم . با دركي وصف نا شدني جرعه اي از آن را مي نوشم چه سخت سرفه ام مي گيرد مثل اينست كه هنوز باور نكرده ام !! ديگر تاب ديدنش را ندارم ... به حال خود رها مي كنم اش و آرام جسمم را به كنار پنجره اي كه بيرون را به درون فرا مي خواند مي كشانم ...
+ نوشته شده در دوشنبه 4 شهریور1387ساعت 10:16 توسط مجذوب |