تبليغاتX
:::... باغ مهتاب ...::

:::... باغ مهتاب ...::

" گنهی کردم و دل دادم و عاشق شده ام :: سنگسارم بکنید ای زخدا بی خبران "

حرف دل

تنها به تنوع موضعي ! براي گذران ناگهاني عمر ، تملق دوربيني را مي كشم كه خود را قرن ديده مي داند . به سه پايه اش دست مي كشم كه توانسته هنوز مقاوم و با صلابت بماند و سنگيني توده اي عظيم از اين خواهش هاي ماندگار ثانيه ها را بر دوش كشد .

به سببي ناچيز به ورق زدن عكس هايي سرگرم مي شوم كه اندازه قدمتشان شايد به دوربين پر ادعا تنه اي بزند !!

بر پيكره هم چنان استوار اتاق نگاهي لمس وار مي اندازم . بوي نمي شيرين ، گذشته هاي دور را برايم تداعي مي كند . شش ضلعي هايي پيچيده ، آئينه كاري هاي لبريز از زيبائي و طراوت ، شيشه هاي رنگي برش خورده ،‌ به اتاقي ديگر مي روم كه تنها ، زيبائي سقف آن توانست براي مدتي دردي را به گردنم ارزاني بخشد ! از فرط هيجان و خستگي ،‌ به روي صندلي لغزاني مي نشينم كه تنها ادعايش سر پا بودن هميشگي اش بود .

به قُطري از گذشته هاي پيشينيانمان مي انديشم كه چگونه خود و ديگران ، آن را به اندازه صفحه كاغذي كم حجم در پيكره شلوغ تاريخ فرو كرده اند و از دور تنها نمايي از اصالت را مي توان در آن ديد و بس . اصالتي تنها خواندني ، بي حسِّ ممكن !

+ نوشته شده در دوشنبه 24 تیر1387ساعت 16:17 توسط مجذوب |


حرف دل

تقديم به تو ...

 

صدايت بود پيدا و آن رويت نهان باشد

مرا در پيچش مويت خيال آشنا باشد

خيال عشق تو با من مرا از ريشه ويران كرد

تو مي سازي دل و جانم كه از مهر و صفا باشد

تو گر در خرمن يادم چو گل سر مي نهي با من

زمين را مي شوم مالك كه در نزدت چو دم باشد

غم از دل مي كنم بيرون به يادت برترين منظر

گر از هوشم تو بر گيري سر از مهرت جدا باشد

عبور كاروان از پي مرا از حال تو نگسست

منم مجنون و حال تو چو ليلي بي گمان باشد

شب از نيمه گذشت و باز من رويت نمي بينم

چرا بازم نمي خواني كه جانم در فنا باشد

+ نوشته شده در سه شنبه 4 تیر1387ساعت 11:57 توسط مجذوب


حرف دل

هجوم انبوه ثانيه هاي باقي مانده در تفكرات استخواني ام ، گويا نويد حادثه اي ديگر را رقم خواهد زد .

مرگ گل برگ هاي اشتياق را در تلاطم موزون نگاهي ديدن تا سرانجام جنبش بي حد حس ملموس خواهش و ماندنيْ محكمْ از پس حدسي به يقين مانده ! و باز هرزگي اعتقاداتت را به سخره گرفتن و باز نگاهي مواج به عبور صامت ثانيه ها .

ديگر چه وقت خيال ... چه وقت ترنم ... چه وقت باران ...

و باز انتظار شقايقي در راه مانده و باز انتظار و باز انتظار ...

+ نوشته شده در سه شنبه 4 تیر1387ساعت 9:29 توسط مجذوب


حرف دل

عهد كردم كه ديگر در آن مسير قدم مگذارم ولي قسمت چنين شد و باز خاطره هاي گذشته در پيش رويم ورق خورد كه شيريني اش را به تلخي در خويشِ اكنون ، فرو بردم !

آن پياده روي آشنا و هميشگي با سنگ فرش هاي سائيده شده پا خورده اش كه ديدنشان قلبم را به سختي مي فشرد . مي ايستم در كنار سرو مهربان كه راز دار قرار من و تو بود . آن درختي كه هنوز بعد از اين همه سال ، باز لانه آن كلاغ دوست داشتني تو ، بالاي شاخكي به بادي روان ، تلو تلو مي خورد و ديگر هيچ اثري از آن پر صداي ديرين نبود .

پشت به عابران ايستاده ام مثل آن روز ها ( كه تو اين طور خواسته بودي ) . پشت به آن مردم رنگارنگ هر روزه كه تنها تو ميداني به خاطر تو بود ! ايستادنم را مي ستايم تنها براي تو .

ديگر نگران هيچ چيز نخواهم بود ، حتي نمي خواهم به چشمانِ سنگينِ آن مرد مغازه دار روبرو اهميت دهم !

تنها ديدن تو برام كافيست .

به ساعتم نگاه مي كنم . اندكي از وقت قرارمان گذشته . گوش هايم را صداي عبور آب خروشان جوي كنار پياده رو پر كرده . گاه گاه به كاغذ هاي مچاله شده درون آن مي نگرم كه به تندي از پي خروشاني آب به پائين خيابان مي لغزند .

به تو فكر مي كنم ، حتي به آن گلي كه هميشه در دستانت حس وجودت را به عادت برايم بدل ساخته بود .

فكر تو ديگر برايم صداي آدمكان و عبور ممتدشان را كم رنگ و ناچيز كرده بود .

به آرامي به سرو تكيه مي دهم و با او هم كلام مي شوم . باز منتظر مي مانم !! پاهايم را جابجا مي كنم . سنگيني پاهايم دوبرابر شده اند . انگشتانم را در كفش جمع مي كنم . مي خواهم هنوز اميدوارم بمانم . به كوله ام دست مي كشم جاي هديه ام را خالي مي بينم !

كم كم به اين باور نزديك مي شوم كه من ، باز بدون تو سردي دستانم را احساس خواهم كرد .

پسركي آدامس فروش مرا به خود باز مي گرداند و در پي او دختركي گل فروش .

ساعتي سپري شد و نيامدي ! مثل اينست كه در قفسه سينه ام ، جاي قلبي تهيست . اشكي نيست و لبخندي . بادي نيست . برگ هاي درخت هم در حالت سكوت و ايهامي استوار در لابه لاي شاخكانِ بُهت !

روان مي شوم در امتدادِ ادامه خط چين پياده رو ....

+ نوشته شده در یکشنبه 2 تیر1387ساعت 15:43 توسط مجذوب |