حرف دل " بيشتر رفتار و اعمال ما آدم ها ، شبيه تئاتريست بي كارگردان و گاه بي تماشاچي كه حتي خود زحمت بازيگري آن را نيز بر دوش مي كشيم !" تمركزم را گاه ، بالا و پائين شدن هاي هر باره به هم مي ريخت . آن سو عده اي ساكت و خاموش ، عده اي خنده كنان و حيران ! اين نزديك دختري شيون كنان بر روي خاك افتاده و پسري نعره زنان و پيچان ، آن دورتر نيز با دستي بر پيشاني ! دعوايي مصلحتي بر سر سهم الارثي فراموش شده !! انگشتم را بر لبان خويش مي گذارم . مي خواهم بيشتر نگاه كنم .... به گودال هايي مي رسم تاريك و عميق . خودم را به نديدن مي زنم !! به سنگي مي رسم كه نوشته هايش با گذشته ام الفتي ديرينه دارد ! نام و مستعارش ، بهار و پائيزش ، حتي شعري كه بارها و بارها از زبان شيواي او شنيده بودم . و تصويري كه حكاك با استادي تمام بر روي سنگ خلق كرده بود و او را هم چو نامش جاويد ساخته بود . نا خودآگاه اشك در چشمانم حلقه بست . دستانم بوي گلاب مي داد و لباس هايم و .... افکارم ! دستي را مي فشردم ... عقب تر ايستادم ... چه اينجا تنگ است !!
+ نوشته شده در شنبه 4 خرداد1387ساعت 16:12 توسط مجذوب |