تبليغاتX
:::... باغ مهتاب ...::

:::... باغ مهتاب ...::

" گنهی کردم و دل دادم و عاشق شده ام :: سنگسارم بکنید ای زخدا بی خبران "

حرف دل

" بيشتر رفتار و اعمال ما آدم ها ، شبيه تئاتريست بي كارگردان و گاه بي تماشاچي كه حتي خود زحمت بازيگري آن را نيز بر دوش مي كشيم !"

تمركزم را گاه ، بالا و پائين شدن هاي هر باره به هم مي ريخت . آن سو عده اي ساكت و خاموش ، عده اي خنده كنان و حيران ! اين نزديك دختري شيون كنان بر روي خاك افتاده و پسري نعره زنان و پيچان ، آن دورتر نيز با دستي بر پيشاني ! دعوايي مصلحتي بر سر سهم الارثي فراموش شده !!

انگشتم را بر لبان خويش مي گذارم . مي خواهم بيشتر نگاه كنم  ....

به گودال هايي مي رسم تاريك و عميق . خودم را به نديدن مي زنم !!

به سنگي مي رسم كه نوشته هايش با گذشته ام الفتي ديرينه دارد !

نام و مستعارش ، بهار و پائيزش ، حتي شعري كه بارها و بارها از زبان شيواي او شنيده بودم .

و تصويري كه حكاك با استادي تمام بر روي سنگ خلق كرده بود و او را هم چو نامش جاويد ساخته بود  .

 نا خودآگاه اشك در چشمانم حلقه بست .

دستانم بوي گلاب مي داد و لباس هايم و .... افکارم  !

دستي را مي فشردم ...

عقب تر ايستادم ... چه اينجا تنگ است !!

+ نوشته شده در شنبه 4 خرداد1387ساعت 16:12 توسط مجذوب |