تبليغاتX
:::... باغ مهتاب ...::

:::... باغ مهتاب ...::

" گنهی کردم و دل دادم و عاشق شده ام :: سنگسارم بکنید ای زخدا بی خبران "

حرف دل

وقتي ازش خواستم برام از گذشته هاش بگه و از اون روزايي كه براش شده بودند خاطره ، نگاه معني داري بهم كرد و خط نگاهشو از صورتم گذروند و در حالي كه دستامو تو دستاش مي فشرد و اشك چشاي آبيشو پر كرده بود آهي كشيد و گفت : ...

.

- چاك كردن هندونه هاي تو حوض افتاده خنك شده اي كه تنها يكشون مي تونست عده اي صميمي رو ، دور خودش تا نيمه هاي شب جمع كنه !

- شستن دست و صورت آفتاب خورده آقا جون ، توي حوضي كه تنها مونسش يه ماهي بزرگ قرمز بود .

- طعم چيدن بي رياي يك زرد آلوي رسيده از درخت زير گذر بازارچه تا مدت هايي طولاني تو ذهنت  .

- دعواي دو كودك زيبا روي ، سر ظهر ، سر بستني چوبي تا نيمه خورده .

- صدا زدن پير مرد دوره گرد يخ فروش كه به اجبار از فرط خستگي به ديواري گلي تكيه داده بود .

- دويدن كودكان در كوچه هاي پر خم بازارچه تنها به اشتياق چرخيدن فرفركان چوبي در دستانشان .

- كوچ شعف انگيز از چارتاقي ها به سرداب هاي نم گرفته اسرار آميز براي گريختن از گرماي لاعلاج .

- صداي آشناي كمونچه پنبه زني كه چه تابستان هايي رو باهاش خاطره كرده بوديم .

- فراموش نكردن شب هاي تابستون ، بالا پشت بوم ، زير نور مهتاب با دختراي همسايه كناري كه تا صبح برامون تداعي لحظات فراموش ناشدني بود و مي گفتيم از پسراي خوش سيماي حاجي نوروز .

 بعد از مدتي با اشاره اي ، تموم حواسمو به طرف قالي بوم گلي كناريش پرت كرد كه چه آرام و مغرور پهن شده بود و بي انكار پر بود از يادگاري ها و زمزمه هاي مادري مهربان و دختركاني كه تمام تابستانشان را براي خلق آن گذاشته بودند .

.

... ياد اون روزا به خير .

 

+ نوشته شده در دوشنبه 30 اردیبهشت1387ساعت 15:48 توسط مجذوب |