حرف دل صداي ضرب آهنگ كوبيدن پتك مسگرها بر سر ديگ هاي مسي زير گذر بازارچه ، به آدم سماعي را اجبار مي كرد آن سرش نا پيدا . هيچ رقم نمي شد انكارش كرد ! واي خداي من باز هم بوي نم دالاني تاريك و كوتاه و پر پيچ و خم ، حس " من چشم مي ذارم تو برو قايم شو " درونم جون گرفت . از مغازه عطاري گذشتم كه بوي دارچين و گل گاو زبونش منو ميخكوب كرد . با حالتي خاص نگاهم مي كرد ( مامانم بهم گفت اينو نپوش گوش نكردم ) . خوردن هات داگ ها و پيتزاهاي آن چناني تو رستوران هاي شيك بالاشهر خودمون با تموم مخلفاتش ، نمي تونست جاي تنها يه لحظه لذت فهميدن ديزي تنوري تو اون حموم تاريخي رو بگيره . فراموش نخواهم كرد كه به من ، شيشه گلاب امسالي رو تعارف كردند !! خاموش گذشتم .... مسجد آقا بزرگ تلفيقي از هنر و معماري . نهايتي از سادگي استاد كاري چيره دست . قدم زدن تو خانه هاي تاريخي آدم را به ياد خان هاي قديم مي انداخت . من ديگر هيچكس را نمي شناختم تا قبل از بيرون آمدن از هر كدامشان ! چه اندازه ضمير من بزرگ شده است . رفتن به تپه هاي سيَلْكي كه عمر 7 هزار ساله اش پر بود از قدرت ، تجاوز ، زيبايي و مظلوميت . به سراغ سهراب رفتيم . آرام و موقر . ساكت ايستاديمو هيچ نگفتيم . سكوتي پر از گفتني هاي پائيزي . به ته سفر نزديك مي شديم . چه اندازه سنگينم من امروز .
+ نوشته شده در پنجشنبه 22 فروردین1387ساعت 13:37 توسط مجذوب |
حرف دل بي خيال هر لذت ديگر ! به تنهايي از سر شوق كودكانه به هر سويي مي دویدم سر به هوا و رها گونه با دستاني تا انتها باز شده ، در ميان علف هایی سبز و تا كمر گره خورده . بر زمين مي خورم.... آن پائين در ميان انبوهي علف مي مانم ، در ميان آن ها با كفش دوزكي مهربان ، دوست مي شوم ، آن طرف تر هزارپائي مي بينم كه لغزان و تند به پيش مي رود ، جرات خنده به او را ندارم . شاپركي مرا مست گونه باز ، كودكي مي كند بند گسسته . مي دوم با دسته گلي در دست ، هنوز مشامم از شكوفه هاي بهاري خاليست !! مي دوم آن سوتر ، لب جوي آبي ، پاچه هايم را با ولع بالا مي زنم به دنبال ماهي هاي كوچك در جوي مي گردم . دستانم را جمع مي كنم و آبي بي پروا به صورت مي زنم . بالاي درختي تا بالارفته ، سنجابي هوشيار مرا لحظه اي تماشا مي كند مي فهمم در او چه مي گذرد!! بر روي چينه اي استوار ، مي نشينم و خود را كمي بالا حس مي كنم . فكر مي كنم به خود و كمي هم به گذشته هايم وَِر مي روم . مهلتي ديگر نيست . تا فرصتي باقيست نفسي بايد . مي دوم تا ته دشت تا ته سبزه هاي سكوت تا ته وجوديت فراموش شده ام... هنوز اميد باقيست .
+ نوشته شده در شنبه 17 فروردین1387ساعت 16:19 توسط مجذوب |