حرف دل غمي زلال در دلش موج مي زد حتي در چشمانش . اين را خوب مي توانستم از شوري آب بفهمم ! خودش را بي تابانه به اطراف سوق مي داد . گاهي هم بي تدبير خيال جهش به بالائي آن سوتر را داشت . جفتي در كنارش نبود حتي همانند خود ! گويي خوب مي توانست خلاء بين اين دو را حس كند . چه دقايقي كه مشتاقانه او را تماشا مي كردم و بالَكان و لب هايش را . سبزه هايي آراسته كه تُنگ را طواف وار پيچيده بودند و روباني قرمز با دانه هايي سفيد به دورش و مقداري هم ميگوي خشكيده روي آب و گاه و بي گاه انگشت شيطونكي فرو رفته تا نيمه به درونش ! او لحظه را نمي فهميد . تنها به دنبال جستجويي شيرين بود . نمي دانم تا كي مي توانست سختي لحظه هاي عبور را بر عمق جانش تحمل كند . منتظر فراري سبز به عمق آبيِ ديگر بود . همه شادان و نجوا كنان و تفال هايي چندين باره و دعاهايي بر لب و در دل . و او تنها تماشاگري رقصان بود از پشت ديواره هاي محدب شيشه اي . به كناري مي خزم . به خود مي گويم اين بار چه هفت سين گرفته اي شده ؟ چگونه اين آدم هاي بي خيال پيرامونش سنگيني آن را نمي فهمند ؟ در لايه هاي دروني خويش فرو رفته بودم كه جيغي كوتاه مرا به بيروني ترين فرا خواند ..... آري حدس مي زدم ، او نتوانسته بود عمق لحظه هاي ايثار را درك كند و رفت ..... رفت تا غوطه ورانه در اوج اقيانوس بي كران خويش تا ابد بماند !!
+ نوشته شده در چهارشنبه 29 اسفند1386ساعت 9:30 توسط مجذوب |
حرف دل صندلي چوبي قديمي را به سمت تو كشيده ام كه با هر بار پر و خالي شدن شُش هايم ، صدائي از تَنِ رنجورش به گوش مي رسد . شيفته تر از آنم كه تركش كنم . مي خواهم بمانم و ببينم . فرصت ديگري شايد ! نباشد . مي توانم آخرين لحظات ناب بودنت را تنها از روي ديوار رو به رو احساس كنم كه چه آرام و با وقار به پائين كشيده مي شوي . حتي كوهي نيست و انتظاري ، كه تو در پشتش مخفي شوي . ( گاه چه بي رحمانه زيبائي هاي اين منظومه ، اسير دست ساخته هاي بشريت مي شوند ) . تنها مي توانم تو را ديگر از پس آن برج بلند مرتبه ! ببينم . مي خندم به انگيزه تمام ناشدني اين روزگاران . فردا تو را از كجا خواهم ديد ، از شرق ؟ نمي دانم شايد مشرقي ديگر ! بلند مي شوم از پي كار خود . صندلي نفس راحت پر صدائي مي كشد ! به آرامی به گوشه ای خاموش می کشانمش و آن را به ادامه خواب عمیقش وصل می کنم . ستاره زيبايي از آن سو خودنمايي مي كند . ديگر نيازي به آن پُر اِفاده غُرغُرو نيست !! به سراغ نردبان اشتياقم خواهم رفت . . . . . . . . . چه اندازه تا طلوع مهتابي ديگر ، وقت باقيست ؟!!
+ نوشته شده در یکشنبه 19 اسفند1386ساعت 15:48 توسط مجذوب |
حرف دل - گذر از ايهام هاي خاكي نمو شده تا يقيني ماندني - نبودن در چار چوب تخيلات واهي هر روزه - داركوب وار ادامه دادن به تهي كردن اتفاقات رسوب شده خاكستري قبلي - فراموش كردن همه چيز در لايه هاي لحظه اي طلوع و خواب خورشيد - ديدن مداوم عنصر خاكي دل آگاه تا رسيدن به اوج نزديكي با خالق - اشتياقي وصف نا پذير براي ديدن خنده هاي شكر افزاي او - غمي چاره ساز به وقت خروج از معراجي زميني
+ نوشته شده در یکشنبه 12 اسفند1386ساعت 10:37 توسط مجذوب |