حرف دل گيج و سرگردان در كوچه هاي اندوه و بهت قدم مي زنم تا پرسه هاي شك گونه موهوم خويش را به پيش برم و اندكي به سراسر انديشه ام چنگ مي زنم شايد بتوانم اصل قيام حسين را بيابم . آن هم در زير خروارها حرف و شعر و كنايه ! چه بس تفكرات و موهوماتي كه چون كِرمي ويرانگر ، به جان پيكره اعتقادات نه چندان همگون من افتاده است . نشاني از يار سفر كرده نمي بينم . تنها ، صدا و ترسيم و تداعي . عبور و معركه . همهمه و نوحه و نذري هاي دِين به گُرده گرفته ! به ظاهر همه چيز زلال و راحت و شفاف . نقصاني در ميان نيست . ولي چه خوب مي بينم شكم هايي كه از سَر حرص و آز ، در صف سينه زنان حسين ، بر سر و فرق خويش مي زنند . چه ديده گاني كه در جمعِ مردمان گريان ، بي شرمانه به دنبال لعبتي زميني مي گردند . چه لب هايي كه بي آگاه ، تنها به دنبال نوايي آشنا ، هم نوائيت را زمزمه مي كنند . چه دستاني كه ظلم هايي جفاگونه به ديگران روا داشته اند و چه سنگين بر سينه ها مي خورد . چه چهار پاياني كه با چاقوي ريا و جاه ، قرباني شكم بارگي آدم هاي يزيدي صفت امروزي مي شوند . چه عَلَماتي ، كه تنها به غرور مُشتي انسان كج فهم ، به حركت وزين خويش در ميان توده مردمان ، مسافتي را مي پيمايد و آتش كينه و حسد را در دل هاي ايشان تا محرمي ديگر فروزان نگه مي دارد و چه روشنائي هايي كه از نوركان به سرقت گرفته شده شهر تا خود صبح مي سوزد ، تنها به اين خاطر كه براي توست ! هي زمانه ... به خويش باز مي گردم به دروني متمسك . و چه خوب می شنوم نواي تو را كه هر لحظه مي گويي :" آيا كسي هست كه مرا ياري كند ؟ " . تو به من نشان ده . تنها تو .
+ نوشته شده در دوشنبه 1 بهمن1386ساعت 9:8 توسط مجذوب |