تبليغاتX
:::... باغ مهتاب ...::

:::... باغ مهتاب ...::

" گنهی کردم و دل دادم و عاشق شده ام :: سنگسارم بکنید ای زخدا بی خبران "

حرف دل

هر آنچه براي پائيز نگفته ام براي تو خواهم گفت ، از تو ...

خودم را با سفيدي نرم گونه ات مي سايم تا پاك شود هر آنچه از گذشته داشته ام .

كمي روان مي شوم در كوچه پس كوچه هاي روشني در لابه لاي آسايش ،‌ چه غوطه ورانه به پيش مي روم ! ، انگشتان پاهايم سِر مي شوند . مي خواهم كرختيِ شان را لمس كنم .

اصلا مي خواهم آدمكي برفي شوم براي تعدادي كودك بيكار و پر نشاط .

برف خواهم خورد ، مهم نيست با شيره يا بدون آن .

سُر خواهم خورد .

سرد خواهم شد .

كنار آتشي خواهم رفت درون دلّه اي سوزان تا اندكي گرم شوم با خوردن سيب زميني بو داده شده درون آن تنها با تعارفي زلال و صميمي .

شال گردنم را به دور چشمانم خواهم بست ! تا نبينم سردي را و فقط بشنوم گرمي خنده هايشان را از برف بازي هاي آتشين كودكانه .

براي گنجشكانِ پُف كرده دانه اي خواهم شد سبز !

سورتمه اي ميخواهم بي گوزن . بي نشان . مي خواهم خود سوار آن شوم . تمام بدي ها را سوار آن كنم و ببرم به كهكشاني دور تر يا جايي بي نشان ! .

مي خواهم لَختي از اين سياهي ها دور شوم ، تا بي حسي محض تمام وجودم را حس دار كند .

.

.

.

چه گرم شده ام . چه پر حرارت .

+ نوشته شده در دوشنبه 17 دی1386ساعت 12:33 توسط مجذوب |


حرف دل

با هر بار فرود آمدن دانه اي برف كه به آن مي نگرم ، گويا خاطرات گذشته ام با تو ، ورق مي خورَد .

با هر بار فرو ريختن انبوه برفي از شاخه اي ، به ياد آن روزهايي مي افتم كه دلم با هر بار ديدن تو به زمين مي ريخت .

با هر بار فشردن گلوله برفي در دستانم ، احساس مي كنم قلب يخ زده ات را .

و با هر بار ساختن آدمكي برفي و سير نگاه كردن به آن ،‌ به ياد تلاش هاي بيهوده خود مي افتم براي به دست آوردن تو كه به ناگاه آفتابي در همين نزديكي تو را با خود برد . به اعماق زمين !

زندگي مي گذرد ....

و باز خواهد آمد برف هاي آسماني كه با هر بار فرود آمدنشان دل مرا آسماني كنند .  

+ نوشته شده در یکشنبه 16 دی1386ساعت 12:5 توسط مجذوب |


حرف دل

گپ زدن هاي طولاني شبانه زير كُرسي ذغالي مادر بزرگ و بلعيدن خاطره هايي كه هر لحظه اش يه عمر موندنيه .

پر كردن پياله اي از برف هاي روي چينه و ريختن شيره اي روي آن براي تدارك خنده اي شيرين .

لمس صداهاي قيريچ قوروچ پاورچين هاي طولاني روي برف و سُرخوردن هاي خنده آورِ دختركان چشم درشتِ چتر به دست  !

پيچيدن بوي لبوي داغي از كنار ميدون روي چارچرخي و زل زدن هاي بي اشاره به بخارهاي فراري بالاسري ايشان .

ها كردن هاي طولاني تو هواي يخ بسته و خنديدن از ته دل به رفتارهاي بچه گانه ات .

خوردن ولعانه بستني يخي خوش مزه اي كه هر لحظه ممكنه از گرماي شومينه كناري آب شه .

.

.

.

.

چه زمستاني ...

+ نوشته شده در پنجشنبه 13 دی1386ساعت 13:42 توسط مجذوب |


حرف دل

قرباني شدن برگ خشكيده درختي هنگام عبور محكم بادي پر صدا ،‌ زير پايم .

ديدن كلاغي بس سياه ، ميان برف هاي سفيد ديروزي به دنبال روزي .

ريختن مقداري گندم روي ايوون براي ديدن يواشكي گنجشكان از ميان پرده هاي عمودي پنجره اي .

سوختن دست هايم به سبب سردي هوا حتي در جيب و تنها دلت براي كودكي در انتظار آدمي مهربان براي كمك سكه اي .

ماندن آدم برفي مغرور و سردي در كوچه اي فقط براي قبل از آفتابي ديگر .

.

.

.

.

چه زمستاني ...

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 12 دی1386ساعت 16:31 توسط مجذوب |


حرف دل

به تازگي در پرتوي انديشه اي تابناك ،‌ دريچه اي را در اندرون خويش يافته ام كه توانستم آفتاب جامانده بيروني را به درون خوانم . چه انگار آدم هاي اطرافم بي وجود شده اند !

گويي از درونِ به هم ريخته ام ، بيرون آمده ام . هم چون آدمي نوزاد وار .

دوراني نو در انتظار است . همه چيز تعطيل تا مدتي معلوم .

حتي عشق

حتي توبه

حتي تو !

+ نوشته شده در دوشنبه 3 دی1386ساعت 14:8 توسط مجذوب |