حرف دل گل هاي رازقي ام را در كنار بستر سرد شده ات بگذار تا آرامش بر جاي گرفته اش ، گرمابخش وجود خسته ات باشد . و در تفكرات باقي مانده ات بُگْذَران ، عبور گذرانِ لحظه هاي رفته ام را و كمي هم غصه دار شو كه شايد ببخشي گذشته خط خطي ات را . خوب مي دانم كه چه داناياني بر سر دوراهيِ ماندنم ، افسار گسيخته اَداي مهرباناني گل به دست را در مي آورند ... و من چه مي خندم به آن ها و گاهي هم به تو !
+ نوشته شده در چهارشنبه 30 آبان1386ساعت 10:44 توسط مجذوب |
حرف دل آبان از راه رسيد و روز موعود و پرواز كبوتر تفكراتم باز به سوي تو و عبور دل انگيز ابركان باران ريخته از سويي و به ياد آوردن زماني كه تو در انبوه تفكراتم ، رعشه اي از نور مهتابيتت را جاري ساختي . ديدي چه خوب به ياد آوردم تولدت را و صدايت و خنده هايت را تلفيق نفس هايمان هم جاي خود ! و گريه هايم و رفتن تو . ......... م ب ا ر ك .............. همين !
+ نوشته شده در یکشنبه 20 آبان1386ساعت 13:53 توسط مجذوب
حرف دل تو را چه سود كه تقدير ايهام گونه ام همچون آئينه زنگار گرفته ايست كه تمناي هرلحظه اش پاكي ابديست ! مگر پرواز جوجگان كبوتر سفيدم را در پشت شيشه غبار آلود شب نديده اي ؟ چه امشب باز مهتاب بارانيست ! آن آدمكان را مي بيني كه سادگي رفتارت را به خنده نشسته اند و لبخندي زشت شكلكانشان را ماندني كرده است ؟ مي فهمم نازنينم ... و چه بد فهميتي بر افكار من مستوليست . هيچ مي داني رفتارت همچون كلافيست كه افكارم را مدتهاست به خود تنيده مي داند ؟ نه .... نمي داني .
+ نوشته شده در یکشنبه 20 آبان1386ساعت 13:32 توسط مجذوب |
حرف دل به چشمانش زل زده بودم . به معصوميتش . به پلك زدن هاي هر باره اش . به خط نگاه مانده اش بر روي پنجره اي بسته . حتي به افكار چيده شده پشت آن . ديدي چه خوب توانستي سردي دستانم را بفهمي . توئي كه هميشه سردي دستان بي تو را انكار مي كردي ! غصه نخور . لحظه هاي فراموشي ات را به من بسپار . دوباره خيلي زود خواهي يافت سرخي شادي هايمان را . . . . به دل نگير مهربان ، من دوباره خواهم آمد . مطمئن باش از ياد نخواهم برد زماني را كه ، دلم را به ماندنت و دستم را به لمس لحظه هاي بودنت گرم كردي . مطمئن باش ...
+ نوشته شده در سه شنبه 1 آبان1386ساعت 11:4 توسط مجذوب |