تبليغاتX
:::... باغ مهتاب ...::

:::... باغ مهتاب ...::

" گنهی کردم و دل دادم و عاشق شده ام :: سنگسارم بکنید ای زخدا بی خبران "

حرف دل

دعايم كنيد كه سزاوار صدايي منتظرم و محتاج فريادي كه مرا از اسارت واژه هاي خواب آلود بيرون كشد . گنچينه لغاتم اشباع شده اند از كلمات نامرئي .

مرا كَريَّت محض آرزوست !

ديگر نگران چه خواهم بود وقتي خود را از ريسماني كلفت ، آويزان شده مي بينم كه پاهاي خشك شده ام بر روي چهار پايه سست انديشه ام مي لغزد . چه سود كه نعره هاي زجر آلودم ديگر حنجره تقاضايم را نمي خراشد .

تنها دعايم كنيد .

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 26 مهر1386ساعت 9:44 توسط مجذوب |


حرف دل

چند روزيست خيال انجام سفري به آن سو را دارم .

به آن سو يعني تنها يك وجب بالاتر از همه چيز . به جايي دورتر از هياهوي شر گونه اين زمانه  و گاه پيرامون نزديك خودم .

مي خواهم گاهي پرواز كنم . اصلا بپِّرم . ( تازگي ها چه خوب مي فهمم تفاوت بين اين دو را  )

پرش از روي همه چيز ،‌ حتي به وسعت تمام آن چيزهايي كه از دست داده ام .  

چيزهايي كه به من وابسته شده اند و يا من به آن ها . رَها ، پَر گونه .

چه عيبي دارد !! بي تكلف ،‌ بي پوشش ،‌ صاف و پوست كنده !

همچون خنده هاي ناز يك نوزاد به *" از ما بهتري " آن سو تر .

مثل واچيدن گلي نزديك به حس چيدن يك دست .

يا شايد بادكنكي كه هر بار فاصله رهائيش را با خاك بيشتر و بيشتر مي كند و باز آن كودك تكرار ، آن پائين ، محكم او را تنها با ريسماني نازك به بلندي تمام لحظه هاي رفتنش ،‌ مي كشد . و چه بي غش مي خندد .

مي خواهم بروم  ...

تنها كمي آن سو تر .

 

* پي نوشت : جِن

+ نوشته شده در دوشنبه 23 مهر1386ساعت 16:5 توسط مجذوب |


حرف دل

چه خيالي !‌ چه خيالي !

چه سرد و آرام مي تراشيد مغز انتظارم را كه تو به من تبريك خواهي گفت بيست و چندمين پائيز زندگي ام را و چه حيف كه من ،‌ بي اساس در پي خيالاتي موهوم كه شايد تو ...

( آخ كه چقدر من به خودم خنديدم . به همه چيزم ،‌ به حتي آن چيزهايي كه تو فكر نمي كردي !! )

و چه غريبانه و دور تو

و چه سخت و بي رحم تو

و چه احمق من !!

كه لعنت به اين رسم سنگ دل زمانه ، كه با آدم ها چه مي كند و چه بس آن ها با خود .

كه حتي با من يا شايد با تو ...

چه خيالي !‌ چه خيالي !

+ نوشته شده در سه شنبه 17 مهر1386ساعت 15:35 توسط مجذوب |