تبليغاتX
:::... باغ مهتاب ...::

:::... باغ مهتاب ...::

" گنهی کردم و دل دادم و عاشق شده ام :: سنگسارم بکنید ای زخدا بی خبران "

حرف دل

" فَادْخُلوها بِسَلامٍ اَمين " آيه زيبايي بود كه به هنگام ورود به حسينيه سنگيني اش را به شدت حس كردم . و به دلم آن گونه اي عجيب نشست . تنها مي توانم بگويم عالمي دگر بود با انسان هاي فرشته گونه اش كه رفتار نيكشان بي سابقه بود . دلم پر مي زد براي هر لحظه اش . صداي زيباي تصنيف خوان ،‌ عبور آرام مستخدمين از كنار هم ، سكوت سنگين اذكار دروني شان و عطر دل انگيز توجه قلبي و ستون هاي آجري بلند كه با اشعار محتشم زينت داده شده بود در پس زمينه اي با كاشي هاي فيروزه اي و اسامي ائمه معصومين ، با القاب و كنيه هايشان . من كه محو زيبائي هاي اطراف شده بودم . همه چيز دست به دست هم مي داد تا مرا هر لحظه ملكوتي تر كند . احساس قريبي هر بار به من نهيب مي زد كه خوابي يا بيدار ؟ احساسي كه تنها مي توانست درونم را در دنياي وعده داده شده ديگري ، اين گونه مملو از آرامشي جاودانه سازد . فكر مي كردم كه در كجاي ديگر ،‌ چنين مكان روحاني را مي توانم بيابم ؟ بزرگي در بالاي مجلس رو به قبله نشسته بود پشت ميز پايه دار كوچك ،‌ كه مزين شده بود به دسته گلي از ياس سفيد و پارچه اي سفيد كه روي آن پهن شده بود ، و عده كثيري از بندگان مومن خدا با حالت احترام و تواضع در مقابل وي زانو مي زدند . ادب ، سكوت ، آرامش و عشق . اين ها هديه هاي آسماني اين جاي به يادماندني براي من بود . فكر مي كنم من چه كار نيكي انجام داده بودم كه مُزدم اين چنين سزاوار بود . خداي را شكر . چه خوش حالم من امروز . زمان اتمام چه زود فرا رسيد و من رو به آسمان به درختاني نگاه مي كردم كه چه نيكو با اين فضا اخت شده بودند و چه سبك مي ديدم آيه اي را كه فرياد مي كشيد " تِلْكَ الجِّنّّّّةُ الِّتي اورِثْتُموها بِما كُنْتُم تَعْمَلون " .

 

 

+ نوشته شده در شنبه 31 شهریور1386ساعت 9:36 توسط مجذوب |


حرف دل

مرا از خود تو بيرون كن .

مرا بردار از اين همواره بودن ها .

كه در اوج نهايت خستهء آفاق خود هستم .

مرا بردار از اين رنج و از اين حرفاي دل خسته ،‌ به ياد آن نگاه هم چنان بسته .

مرا در باور خيس شبانگاهي رهايم كن .

تو را ديگر نمي يابم ، نمي جويم . فقط تنها صدايم كن كه بي تو مشتي از احساسِ لبريزم .

مرا از خود رهايم كن كه اينجايم .

كه مي مانم درون خود كمي نا خود

كه مي مانم ولي اكنون ...

مرا از خود تو بيرون كن

 

+ نوشته شده در دوشنبه 19 شهریور1386ساعت 15:23 توسط مجذوب


حرف دل

مستقيم در كنار ديواري آجري ،‌عريض و طاقت فرسا ، در حال عبوري هم چنان ادامه وار ...

تند رد شدن آجرها از كنار صورتم به واسطه خسته تر شدن ماهيچه هاي دو پايم !

و از فرصتي همين جوري ! استفاده كردن براي ساختن يك انيميشن خياليِ بامزه از اون شكلك هاي پيوسته بي مزه روي ديوار .

واي خداي من كي مي رسم به ته اين ديوار . يه كم ديگه فكر كردم با خودم گفتم خدايا اين ديواره چقدر آشناس چرا من تا به حال نديده بودمش .

به خودم مي خندم چون هوا خيلي گرم بود !

ناگهان يهو کلمه ای آشنا منو محو خودش كرد ..... اصلا خودش بود ....

ماندم .

و نگاتيوهاي خيالي به هم پيوسته از هم گسست .

همه چيز به هم ريخت...

.

.

ببخشيد ..... اينجا كجاست !!؟

+ نوشته شده در دوشنبه 12 شهریور1386ساعت 13:42 توسط مجذوب |


حرف دل

بي جهت به دنبال خويش مي گشتم حتي براي دستاويزي كه خود را براي هميشه فراموش كنم و به دنبال فهمي كه بتواند سرخي چشمانم را باور كند و به دنبال گوشي كه شايد ، هر چند كوتاه ، معطل گفته هاي پيدا شده ام باشد .

چه سخت اين كه حتي ،‌ تو را باور نكند كه شايد بتواني مرهمي ناچيز برايش باشي و راز داري براي ناگفته هايش .

چه ناگاه با خنده اي ، سادگي كلامم را به سخره گرفتي و با صداي بلند نوشته هايم را جار زدي ،‌ آناني كه محرم دل بودند .

روي سخنم به توست ، ‌به توئي كه ناملموس قلب خواسته ام را در آوردي .

به توئي كه هميشه بعد از هر نگاه ممتد ، ‌فرياد توقف ممنوع سر مي دادي و مرا به سختي با برگرداندن نگاهت جريمه مي كردي .

گناه من چه بود !؟

تازگي ها اندكي سخت تر شده ام شايد التيامي ديگر در راه است .

آرامشم را به من بازگردان ، اي همه آرامشم .  

+ نوشته شده در شنبه 10 شهریور1386ساعت 9:45 توسط مجذوب |