حرف دل هر زمان كه تو را و هر چه در درون تهي شده از احساسم مي بينم آهي سينه سوز به ناچار سر مي نهم كه چرا هميشه در اندوه واپس زدگي خويش ، شانه اي براي هق هق وامانده ام پيدا نمي كنم . و دوباره ، خالي بودن شانه هاي تهي را در مي يابم چه نزديك ! و چرا و چرا من تهي از احساس ، در برابر اوج بلنداي آسمان همواره خالي مي شوم از هر چه ماندن ، از هر چه بودن . و چه تنهايي ژرفي و چه بي اندازه . چرا همه از بودن صحبت مي كنند پس جاي " شدن " در ميان گفته ها چه مي شود ؟ " چرا او با واژه سخن قهر است !؟ " چرا من نبايد بفهمم كه چگونه بتوانم از نگاه خاموشش به درون پر تلاطم وجودي او پي ببرم ؟ چه كنم كه تمام خويش هايم از اوست و اوست كه مرا به خودم بي مي گرداند و چه سخت تر اين كه براي زماني نزديك بايد دلت را به سختي از او بر كِشي . بي حوصله ام . تنها تو را مي پويم . تنها تو تو را با تمام وجودت و با بي اندازه هستي ام دوست مي دارم . چطور مي تواني حس مالكيتت را به او القا كني ، كسي كه هميشه بي تو با سر مستي و غرور مي زيسته ! واي بر من . واي بر مني كه با تمام هستي ام خودم را در معرض نابودي محض قرار داده ام كه تنها شيريني با او بودن را بچشم . چه سخت است چه سخت . اشكي لرزان از شروع گريه هر روزه به راهِ راحت خويش ادامه مي دهد و به جايي فرو مي رود كه گويي ژرف ترين نابود كننده هستيست و تو .............و تو مرا بر آشفتي و تو وجود مرا آتش زدي . چگونه بگويم ؟ چگونه ............................................................................................. دير زمانيست كه بوي عطر آگين لحظه هايت ، بوي سحر آميز نگاهت و تمام اشيايي كه در طواف تو خدايي شده اند ، مشام مرده ام را زنده ساخته اند ، زنده اي كه هيچ وقت طعم مرگ را نخواهد چشيد ! چه بگويم كه همواره بايد حسرت بي تو بودن را تا دم مرگ بچشم و در زمان اكنون ، لذت در كنار بودن با تو و هر چه در جوار توست را در ورطه خويش غرقه كنم . تو را و ديگر هيچ . تو را و ديگر هر چه جز تو باشد را هيچ . تو را و ديگر چيزهاي ديگر را ، مهم نيست . باور كن ديگر مهم نيست باور كن ...
+ نوشته شده در چهارشنبه 23 خرداد1386ساعت 13:49 توسط مجذوب |
حرف دل (( تقديم به آن كه همواره تنديسي از تنفر را در دل هاي نزديكانش مي بيند و مي ستايد !! )) غرورم را و هر چه در آن مي گنجيد با سنگيني حرفايت چه خوب خرد كردي ، و چه زيبا به هم ريختي هر آن چه چيده بودم را . لااقل مقداري از آن را براي روزهاي ناسپري شده ديگر باقي مي گذاشتي . چه كنم كه سنگيني بي وقفه اشك هايم نمي توانند طوري خودشان را روي كاغذ بي خط كاهي رها سازند تا با پراكندگي خرده هايش تمركز هميشه بسته ام را باز نكنند . چه نيازيست که با فشار به مغزت باعث كبودي زيرين چشم هايت شوي !! بهتر است همان را كه در ذهنت بافته اي ، تمام قد بر قامت غرورم بپوشاني ! نيش خند جبرينه اي از روي رضايت مي زنم و به سختي به آن ذغال غرورت مي نگرم كه چه خوب ماهرانه ، تمام خاطرات روي ديوار لحظه هايم را سياه كرد ، جالب اين كه در ته قلبم به خودم آفرين مي گويم كه هنوز زنده ام و با بي خيالي محض ادامه مي دهم و ريز ريز به خود مي گويم ، چه انجام معقولي !!
+ نوشته شده در پنجشنبه 17 خرداد1386ساعت 9:28 توسط مجذوب |
حرف دل در نهايت دوران تنهائي ام اي هر باره ،تو را مي جويم . در عبوري نا متناهي به آن سوي خيال و چنگي بس ژرف به خاطرات دوران زده ام اي همواره ،تو را مي جويم . در سرا پرده اسرار شوق و كثرت موج انديشه ها ، در تجمع هزاره اندوه و پس زدگي هايش اي بوده تا هميشه ، تو را مي جويم . و ذهنم را و شوق رفته و نگاه هايت را براي هميشه بي تو به پس مي زنم و در درون تاریك خانه ام فرو مي برم . تا براي هميشه و همواره تو را بجويد هرباره .
+ نوشته شده در چهارشنبه 9 خرداد1386ساعت 14:53 توسط مجذوب
حرف دل ( بر گرفته از خاطرات اخير ) . . توي آسانسور .. - آقا چرا هل مي دي .. - ببخشيد مي شه كمي بريد جلوتر .. - مادر جون تو اينجا چيكار مي كني .. - طبقه دوم كسي سوار نشه .. - هي آقا صبر كن ، كيفم .. . . بوي خفه كننده عرق ، حالمو به هم مي زد . تو دلم گفتم گذاشتند گذاشتند حالا كه طرف افتاد تو بستر ، نزديكه سر كشيدن ريق رحمتشه ، واجب مي دونن پاشن بيان عيادت . كمي اونور تر مامور ورودي چار چشمي داشت مردمو مي پائيد كه يه وقت كسي بچه بوچه اي بالا نبره ، خنده ام گرفت وقتي ديدم بچه اي زيركانه زير چادر مادرش ، پاورچين داشت از پله ها بالا مي رفت ، يارو فهميد ولي به روي خودش نياورد معلوم بود اين كارس ! و غصه ام گرفت وقتي پيرزني را ديدم كه گريه كنان براي عروسش كه زائيده بود و سر زا رفته بود داشت عصا زنان دنبال بخش زنان در تابلوهاي پررنگ ته راهرو مي گشت با اون عینک ته استکانیش ( كه بعد فهميدم عروسه شيكم اولش بوده ) ... . . پدر با حالتي بر افروخته .. - بچه جون حالا چه وقت اومدنه ؟؟ دسته گلت كو !؟ رفتم براي گرفتن دسته گل ولي فكر نكنم بتونم خودمو به موقع برسونم . يكي يه چشم بند بهم بده !!
+ نوشته شده در دوشنبه 7 خرداد1386ساعت 9:44 توسط مجذوب |