حرف دل نوشته ات را خواندم و چه تند و بي غلط نوشته اي بود ! و باز اندازه دلتنگي از حساب دور شد و چه بي اندازه . و باراني و سايش احساسي دگر و باز مرور خاطرات باران زده كه بوي ناي بيرون آمده اش اسيرم كرد دگر باره . و نشستم و گريستم و تا حدي بي اندازه غرقه ماندم در آن باران نزديك هر روزه ...
+ نوشته شده در پنجشنبه 27 اردیبهشت1386ساعت 10:29 توسط مجذوب
حرف دل خط نگاهم را داشتم به نرمي بر روي سنگ فرش هاي پياده رو مي كشاندم كه تنها جثه اي نحيف ، آن را به گونه اي خاص به كنار كشاند . پسركي در نور ضعيف چراغ پياده رو ، مشغول نوشتن مشق هايش . با مدادي تا انتها تراشيده و پاك كني كه فرقي با سنگ ريزه نداشت . ترازويي در مقابل خويش نهاده بود و با وزن كردن هر آدميزاد 50 توماني كاسب بود . مسيرم را به سمت او كج كردم . در حالي كه جِرم تحميل شده هيكلم با لباس هاي بالاجبار پوشيده را بر روي ترازوي عقربه اي قرار داده بودم ازش پرسيدم : چندمي بچه جون ؟ با نگاهي معصومانه بعد از مكثي طولاني گفت : اول ! دلم نيومد ادامه بدم چون مي دونستم حال پاسخ دادن ندارد . با حالتي ترحم انگيز 200 تومان بهش دادم ، رفت كه بقيه اش را برگرداند گفتم : مال خودت ! با حالي فراموش ناشدني گفت : من كه گدا نيستم . و بعد بقيه پولم را با ولعي تمام باز پس گرفتم ! باور مي كني اصلا متوجه نشدم كه چند كيلو بودم ؟ مسيرم را به سمت خيابان پائيني ادامه دادم . تمام آن شبم را آن پسرك از آن خود كرده بود . كه بعد فهميدم تمام هر روزم را . يادم باشد دگر بار از آن پياده رو بگذرم و باز حقايق ديگري را از لابه لاي آدم هاي امروزي بيرون بكشم . البته شايد بگذرم ... . . نمي دونم چي بگم ..... نمي دونم ؟
+ نوشته شده در یکشنبه 16 اردیبهشت1386ساعت 9:32 توسط مجذوب |