تبليغاتX
:::... باغ مهتاب ...::

:::... باغ مهتاب ...::

" گنهی کردم و دل دادم و عاشق شده ام :: سنگسارم بکنید ای زخدا بی خبران "

 

حرف دل

وا کردن دری که انگار می خواست منو نگه داره مث سایر چیزایی که چاره ای جز موندن توی اون مکعب سیاه رو نداشتن ، راحت نبود !

خلاصی از اون اتاق نیمه روشن همیشگی زیر شیروونی ، حس خاصی رو بهم تزریق کرد .

دلم بیشتر واسه اون چیزایی می سوخت که مجبور بودن بمونن !؟ ، از همه مهمتر اون پیانویی که خیلی وقته دلش واسه یه مشت انگشت آماده تنگ شده بود تا به آرومی ، اونا بتونن دل واموندشو به هق هق وادارند تا شاید بتونه از دست زمونه مکعبی فریاد بزنه !

رفتم . رفتم  از اون سیاه مکعبی ، تا لذت حیات رو یه بار دیگه زمزمه کنم .

نمی دونی پا گذاشتن رو پله های انکار ، چه حالی می ده ! پله هایی که به بالا بردن بیشتر عادت کرده بودند تا پائین آوردن !

بالا رفتن از تردید و شک و پائین اومدن از عادت ، یکنواختی ، تکرار ...

 

  

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 8 شهریور1385ساعت 21:57 توسط مجذوب |


 

حرف دل ( بر گرفته از خاطرات فراموش شده دیرین )

آهنگ ملایم و همیشه گوش نواز گیتار در فضا جریان داشت و چه خوب می تونست به مغز آماده ام هماهنگ شه ! شنیدن این آهنگ مثل نوشیدن یک لیوان خاک شیر تگری تو هوای بالای 40 درجه تابستون ، به دل می شینه ! بگذریم...

با شوق هر چه تمام تر، قبل از هر چیز گل تشنه دیدار رو بهش پیشکش کردم . اولش قبول کرد ولی فکرشو هم نمی کردم که بعد از مدتی درد دل ، بهم پسش بده !!!!!!!!....

گاه گداری هم اون پیشخدمته ( همون بوفه چیه خودمون ) نیم نگاهی به میز شماره هفت که ما نشسته بودیم می انداختو دزدکی با تمام وجود ، با اون نگاه تیزش ما رو ورانداز می کرد .

راستشو بخوای شنیدن و فهمیدن حرف هایی که اصلا انتظار شنیدنشو نداری مثل زخمی می مونه که هیچ وقت خیال خوب شدن نداره . همه اون انتظار ها ، همه اون فکر های موندنی ، همه اون قشنگی ها ، حتی برای یک ساعت هم پایدار نبود . بعد از اون گفتگوی به یادموندنی ! یا به اصطلاح خودمون رد و بدل کردن حرف های نا گفته ، چیزی جز یک میز خالی و بغضی گرفته و چشمانی قرمز از فرط فرو خوردن اشک های در حال ریزش ، نبود .

و تمام شد هر آنچه که شروعش به زیبائی هر چه تمام تر بود .

نمی دونم چقدر طول کشید  ، انگار صدای گیتار دیگه قطع شده بود یا شاید هم در ابتدا صدایی نبود و این ذهن آماده ام بود که فضا رو حس آلود کرده بود ، همه جارو سکوت و بهت واپس زدگی اشتیاق پوشانده بود . حتی اون پیشخدمت هم در بهت زودهنگامی غرقه شده بود !

آه چه سخت بود ، چه سخت ...

توانی دیگر برایم نمانده بود ، توانی برای ادامه دادن ، توانی برای یافتن حسی دوباره ، نگاهی تازه ، برای حتی سکوتی معنی دار حتی در آن شلوغی محض .

 او سکوت کرده بود و من می شنیدم سکوتش را و چه خوب و چه آسوده ...

بعضی وقتا فاصله نفهمیدن حرفای ما آدما ، به بزرگی رفتن بدون بازگشت تا تمام مدت عمره !

دور شدنی که دیگر یارای برگشتی نیست ، حتی برای یه نیم نگاهی کوتاه .

   

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 1 شهریور1385ساعت 21:24 توسط مجذوب |