تبليغاتX
:::... باغ مهتاب ...::

:::... باغ مهتاب ...::

" گنهی کردم و دل دادم و عاشق شده ام :: سنگسارم بکنید ای زخدا بی خبران "

 

حرف دل

رفتم که باز به درون خویش برگردم ...

برگشتم تا پیدا کنم خودِ گم شده ام را ...

خود گم شده ای که در جستجوی دوباره اش می بایست گذشت !

گذشتن از همه چیز حتی از خود .

آن خودیتی که با نا خودی ! به همه چیز می رسد .

آری باید بازگردم و به آن خودیت تکیه زنم .

تا رسم به خود .

به خود آیم تا رسم به خود ! که شاید هم به خدا .

...........................................................

( این مسیر کوتاه ، گاه به بلندی تمام مدت عمر می رسد آنقدر بلند و دور که حتی نمی توان تصور نزدیک شدن به آن را کرد و گاه آنقدر نزدیک و دست یافتنی که می توان آن را در بر فشرد ! )

      

 

+ نوشته شده در دوشنبه 22 خرداد1385ساعت 21:56 توسط مجذوب |


 

حرف دل

هیچ تا به حال فکر کردیم که چرا بعضی از آدما رو خیلی بیشتر از اونی که ظرفیت دارن بزرگ می شمریم ؟ این یه واقعیته که بعضی از اون آدما اینقدر بزرگ دلن که از خودشون غافل می شن ، از درونشون ، از این که وقتی هم برای شنیدن نجوای درونیشون بذارن .

آخه مگه تا چه اندازه دلشون گنجایش ریزش غم و اندوه دیگرونو داره ؟ حتی تا عمق بی انتها !

می دونی ؟؟ بیشتر وقتا به اون حسودیم می شد ، پیش خودم می گفتم که خوش به حالش ببین چقدر صبوره . ببین تا چه اندازه می تونه برای دیگرون سنگ صبور باشه . ولی اون روز بعد از دیدن گریه های کودکانه اش ( آخی چقدر دلم واسش سوخت )  ، فهمیدم که بابا به خدا اون هم مثل بقیه آدمه . دل داره .

چقدر خوب می شد به همون اندازه که به آدمای پر دل و صبور پیشه ، اعتقاد داریم و بزرگ می دونیمشون ، به همون اندازه هم به اونا حق بدیم که زندگی کنن !! ، برقصن ، آ واز بخونن ، عاشق بشن ، اشتباه کنن یا حتی گریه !

     

 

+ نوشته شده در جمعه 12 خرداد1385ساعت 21:52 توسط مجذوب |


 

حرف دل

شب را دوست دارم چون سیاه روشن است .

همیشه یک تعامل تمام ناشدنی با شب داشته ام . گویی او مرا می فهمد و خواب را به من تحمیل نمی کند .

حس قریبیست می دانم .

سنیگنی شب دو برابر شده است . نمی توانم بفهمم چرا شب اینقدر سنگین است ! یه جورایی باهاش اجینم .

نمی دونم چرا همیشه در شب ، رویاهای ایهام گونه ام به سراغم می آیند ؟

شب است و دل پر غم و سه تاری تشنه !

همه چیز در شب حجم تازه ای به خود می گیرن ، حجمی افزون مثل ماه شب چهارده ، نیایش های شبانه مادر ، صدای نحیف تقویت شده جیرجیرک ها و صدای خر خر فلانی از ماورای اتاق سیمانی .

و باز شمردن ستاره هایم ، که هر شب به تعدادشون اضافه می شود !

شب را دوست می دارم چون مثل باور کودکی هایم شیرینست یا شاید مثل کودکی هایم باور کردنیست ... می دانم .

 

   

+ نوشته شده در دوشنبه 1 خرداد1385ساعت 0:4 توسط مجذوب |