دارم به این ( ) فکر می کنم . به این که چه بی بهانه آدمایی می یانو وارد حلقه زندگیم می شن ( از یه طرف می یانو از طرفی دیگه می رن ) که حتی اسم واقعیشونو هم نمی دونم . اون آدما شاید حتی یه لحظه باهام باشن ولی یادشون یه عمر پیشم بمونه . با افکارم با خاطراتم با بند بند وجودم . گاهی وقتا اینقدر برام عزیز می شن که آرزوهاشون می شه آرزوهای خودم اینقدر که گاهی تموم فکرمو پر می کنه . بیشتر وقتا می مونم ، می مونم که چطوری این آدمای مجازی می تونن اینقدر زندگی واقعیمو عوض کنن . وقتی به خودم می یام مشتی ردپا می بینم که تا پشت سر باهام اومدن که شاید هم ازم جلو زده باشن تا منو برسونن ! خیلی از اون آدما هم مهمونای لحظه ای اند ، که فقط می خوان اسمشونو تو ذهنم حک کنن و برن ، بدون این که بخوان نقشی رو داشته باشن ! واقعا که چقدر پیچیدس این معمای سرنوشت ساز زندگی آدمی !
+ نوشته شده در پنجشنبه 21 اردیبهشت1385ساعت 23:46 توسط مجذوب |
حرف دل ساکت و آرام .... مثل روزهای جوانی اش گوشه گیر و مهجور . انگار تا همیشه موعود ، قرار نیست گوشه گیری و عزلت را به فراموشی بسپارد ! یا شاید هم می خواهند که او به فراموشی سپرده شود . دلیلش را هیچ نمی دانم !! ( نمی دانم چرا همواره این سوال بدون پاسخ ، در ذهنم موج می زند ) می دیدم عده ای را که پرسان پرسان به دنبال او می گشتند ، آن ها خیال می کردند که حتما باید گنبد و بارگاهی یا حتی نام و نشانی در حد نوشته هایش داشته باشد ولی با دیدنش ، تمام این خیالات به دور از واقعیت را به دور می ریختند . هنگامی که بالای سرش نشستم به این فکر کردم که چقدر در تنهائیهایم با او شبیهم و تنها تفاوت من با او ، هشت کتابست و بس ! من هم با همان آرامشی که او خواسته بود فاتحه ای برایش می خوانم و در دل زمزمه می کنم : " به سراغ من اگر می آئید نرم و آهسته بیائید مبادا که ترک بردارد چینی نازک تنهایی من "
+ نوشته شده در سه شنبه 5 اردیبهشت1385ساعت 23:46 توسط مجذوب |