حرف دل کجائی ... تا سرم را بر شانه گرمت بگذارم و بغض خسته ام را در زجه های اشک آلودم خالی کنم . کجائی ... تا اندوه شب زده ام را در قلب چون دریائیت ، مثال زنم . کجائی ... تا دست سرد انتظارم را به دستان گرم ظهور یافته ات بسپارم تا مرا به حسی برساند تا دوباره خودم را بیابم . کجائی ... تا دل وامانده ام را بگیری از تاراج بی امان زمانه و ببخشی از آن مرهم همیشه التیامت . سر از بالین تنهائی ام بر می دارم تا حضور سبر تهی شده ات را پر کنم از بودن و نظاره گر اندوه همیشگی ام باشم در لابه لای حصار های سر بر افراشته ای که خود ساخته ام ! ... کجائی ؟
+ نوشته شده در پنجشنبه 24 فروردین1385ساعت 23:56 توسط مجذوب |
حرف دل غرش گوشه ای از آسمان ، ناشی از عبور محکم یک جت بی صدا . خط خطی شدن لحظه ای تخته آبی و ایجاد شکلک های جورواجور از عبور سبک ابرهای سنگین . به وجود آمدن ناگهانی لکه های ریز و درشت تند رو در وسط آسمان به واسطه باز شدن قفس کبوتر های همسایه کناری . عبور طنابی مهربان ! از گوشه ای به گوشه دیگرش که ساعت هاست لباس های تموم شده خونه ، رو گرده اش سنگینی می کنه و با عبور بادی تلو تلو می خوره . . . و در آخر نوک بینی ام ، که مرکز بی نشان آسمان را نشونه رفته ! .... راستی چه آسمون شلوغی شده ها ، خوبه که رو زمینم !
+ نوشته شده در سه شنبه 22 فروردین1385ساعت 0:16 توسط مجذوب |
حرف دل آهای رهگذر ، تا کی می خواهی به عبور بی وقفه ات در مجموعه پیوسته جمجمه ام ، ادامه دهی ؟! عبورت را تا کی می خواهی تا ابد همیشگی کنی ؟ بایست ! و بگذار لحظه ای ، حس راحتی را تجربه کنم و به سر انجام رهایی نزدیک شوم . تا به کی هم چون رهگذرانی ادامه وار ، در سیل عبوری هموار ، رو به نا کجا !! ؟ راستی ... بدرود رهگذر
+ نوشته شده در پنجشنبه 17 فروردین1385ساعت 0:14 توسط مجذوب |