حرف دل باید دست به کار شم ، دیگه چیزی نمونده به پایان و آغازی دگر . خانه ام را باید بتکانم ، تکانی شدید تا انحنای شکسته اش ! تا آن را پاک کنم از هر چه غیر از زلال باشد .... از هر چه غیر از او . خانه دلم را خواهم تکاند . تکانی که لرزشش تمام ذرات وجودم را لبریز کند از جوشش . جوششی که بر جای گذارد اثری را . اثری ماندگار لااقل برای یک سالی دگر . راستی ؟ چه سخت است ورچیدن سفره ای قدیمی با خاطره هایی اجین شده با سین های گذشته و سائیده شده در مقاومت با ایام . و چه آسان پهن کردن سفره ای تازه با هفت سینی برجسته و امیدوار .
+ نوشته شده در پنجشنبه 25 اسفند1384ساعت 22:55 توسط مجذوب |
حرف دل ديشب عروسی ستاره ها بود . و ماتم بی انتها ی من ، سنگینی شب را دو چندان کرده بود . انگار نهایتی تازه در درون سینه ام راه یافته بود . آه این چه سختیست ، که همواره دچارش می شوم ؟ انگار به حقیقتی تازه دست خواهم یافت . می دانم ، که غریبانه به سراغم می آید . می دانم . .... و دوباره تنها خواهم ماند . و باز به خود می آیم تا به فوران سردی لحظه هایم گرمی دوباره ببخشم و خود را در لوث بی جهت آن غرق کنم . گاه باور حقیقتی آشکار که همواره منتظرش بودی ، چه سخت است . و چه سخت تر با نهایت درد لبخندی از سر ناچاری زدن و چه سخت تر و چه سخت تر ... و در آخر ، دیدن چکاوک هایی که دیگر خسته نبودند چون از بام بلند دل تنگی ها رهایی یافته بودند . آری .... دیشب عروسی ستاره های بی مهتاب بود !!
+ نوشته شده در یکشنبه 21 اسفند1384ساعت 18:11 توسط مجذوب |
حرف دل چشم به دنیایی دوخته ام که می دانم جز انبوهی از سردرگمی و هراس ، چیز دیگری ندارد ! اما همواره آزمندتر و محتاج تر نسبت به قبل ، او را می جویم . نمی دانم چه رازیست که در اندرون تنهای من همیشه چیزی برای دوست داشتن می طراود . دوست داشتنی که در این دنیا جرم است . جرمی با اتهام معشوق ! دوست داشتنی که او را هر از گاهی به باد اتهام می گیرند و آن را بازیچه ای هوس آلود می پندارند . آخر این فریاد بی انتها را کجا سرنهم . فریادی مخلوط با بغضی فرو خورده . آیا همواره چنین بوده است یا در عصر ما ظهوری تازه یافته ؟ نمی دانم .... هیچ نمی دانم .
+ نوشته شده در چهارشنبه 17 اسفند1384ساعت 0:39 توسط مجذوب |
حرف دل من به نوبه خود ، فاجعه عظیم حسینیه " شریعت " قم را ، به دریا دلان طریق معرفت و تمام انسان های آزاده جویای حقیقت ، تسلیت می گویم . زمانی خواهد آمد که خورشید تابنده حقیقت ، از پشت ابرهای شک و تردید طلوع کند و با نور خویش دل های منتظران را نورانی نماید . . . ... زنده ایم ، به امید آن روز .
+ نوشته شده در دوشنبه 1 اسفند1384ساعت 13:27 توسط مجذوب |