تبليغاتX
:::... باغ مهتاب ...::

:::... باغ مهتاب ...::

" گنهی کردم و دل دادم و عاشق شده ام :: سنگسارم بکنید ای زخدا بی خبران "

 

حرف دل

با اجازه !

همیشه ، خیلی سخته نوشتن اون چیزی که فقط با نگاه می شه نشونش داد ! نوشتن اون چیزی که نگفتنش راحت تر از گفتنشه ! نوشتن اون چیزی که هیچ جوهر و کاغذی تحمل سنگینیش رو نداره .

پس من هم نمی تونم بنویسم چون نمی خوام  سنت شکن باشم !

در پس وجود خود ، در انتهای ناگفته ها ، در سراسر وجود یک ظهور ، در ماورای حضور یک حرف قشنگ ، جمله ای به ناگاه شکل   می گیره ، جمله ای که خود گویای همه نا گفته ها و پر کننده کتاب های بس حجیمه . واژه ای که در طلبش می بایست بخواهی تا بیابی و بعد بشناسیش تا ...

چیزی که همه از شنیدنش خود را واله و شیدای او می دانند و خود را پایان بین و حضور یافته در محضرش حس می کنند . اما همه چون سرابی و اوهامی بیش نمی بینند .

هدف از گفتن این کلمات رسیدن به هدفیست معلوم که سراسر وجود اون رو می توان در پس مجهولات یافت . کلمه ای گه گفتنش برای عده ای زشت و دون ، و برای عده ای دیگر زیبا و دل نشین .

آره ، باید سنت شکن بود . باید ناگفته ها را شنید . باید از پس شیشه شک به هوای مطبوع یقین رسید . آره باید بتونیم از پس یک نگاه ، اوج نهفته رو ببینیم .

 آخه تا به کی فرو رفته در مجهولات خویش ؟ آخه تا به کی مخفی در حضور حاضر ؟  آخه تا به کی فریادی بی صدا در خفقان وجود ؟  همه به دنبال گمشده ای پیدا ، سرگردان !! گمشده ای که درمان جمله علت های ماست .

بیش از این نگویم تا اسرار نهفته سر باز کند . قضاوت را به عهده  عقلی سلیم ، نه بلکه به دلی پاک می گذارم تا خود به دنبال فانوس تفکر حقیقتی ژرف را در درون خود بیابد .

تا خود چه خواهد و دل چه باید ...

 

 

 

+ نوشته شده در جمعه 23 دی1384ساعت 22:38 توسط مجذوب |


 

حرف دل

خواستم بگم

تولدت مبارک

همواره جاویدان و پاینده باشی  . ( مثل همیشه )

  

+ نوشته شده در شنبه 17 دی1384ساعت 9:5 توسط مجذوب