تبليغاتX
:::... باغ مهتاب ...::

:::... باغ مهتاب ...::

" گنهی کردم و دل دادم و عاشق شده ام :: سنگسارم بکنید ای زخدا بی خبران "

 

 حرف دل

شب یلدا را

با همه بلندی و کوتاهیش !

به دوستان همیشه همراهم تبریک می گویم .

+ نوشته شده در چهارشنبه 30 آذر1384ساعت 13:57 توسط مجذوب


 

حرف دل

قدم زدن تو پیاده رو های خیس خورده ساکت شهر ، بعد از چند ساعت بارش پائیزی ، و در آخر ، اضافه شدن حس تماشا کردن  بوتیک های شیک مغازه ها !

به یاد حرف دوست فیلسوفم ! افتادم که می گفت " دید زدن آدمک های سرد و بی روح پشت ویترین ، امیدم رو به ادامه حیات بیشتر می کنه تا زندگی و معاشرت با آدم های واقعی دو چهره امروزی " ؟؟

تو این فکرا بودم که یهو برق نگاش ... زلالی چشاش ... ، به راحتی می شد از دریچه های آبی پیشونیش به سبزی دلش رسید . نمی دونم چقدر طول کشید ولی اونقدری بود که بتونه به من تو سرمای لحظه ئیه فراموشی ، گرمای همیشگی یاد ببخشه .

به خودم جرات بیشتری دادم ، رفتم روبروش وایسادم . یواشکی بهش گفتم : " سبزی دلتو چند می فروشی ؟ "..... جوابمو نداد !  می دونی ؟ فقط اون نگای معنی دارش ، خودش کلی حرف بود ( خودم خوب فهمیدم ) . چهره معصومش بهم اجازه نداد صدامو در برابرش بلند  کنم ! ولی چاره ای نداشتم . آخه صدای قدم زدن آدما رو پیاده روهای خیس خورده ، مجبورم می کرد .

هر چی فکر کردم که کجا دیدمش عقلم به جایی نرسید  . وای چقدر قیافش آشناس . به خودم می گفتم آدم توی این زمونه بتونه تا این حد چشم و دلشو اینقدر آک نیگه داره ، نوبره !!

کاش سنجاقک خاطره هامو دنبالم می آوردم تا حس دیدار امشبو همینجا تو همین پیاده رو تو ذهن متروکم سنجاق کنم که گه گاهی با دیدنش ، انبوهی از قاصدک ها رو به هیجان دیدارش به پرواز وا دارم . دیگه اصلا سردی بیرونو احساس نمیکردم ، هر چی بود گرمی او بود !

نمی دونم چقدر طول کشید ؟ ولی اونقدری بود که اجازه بده چراغ های مغازه ها دونه دونه خاموش بشن !! ولی حیف  ...حیف که شیشه روبه روم اجازه نمی داد بهش نزدیک شم تا بتونم حتی گرمی دستاشو حس کنم !

یادم می مونه امشب از چه مسیری گذشتم...

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 16 آذر1384ساعت 8:30 توسط مجذوب |


 

حرف دل

سلام با وفا، بابا معلوم هست کجائی !؟ خدائیش دلم برات یه ذره شده بود ....

***

می دونی ؟ با مرام تر از اون پیدا نمی کنم ! اون حتی بیشتر از فلانی که ادعای رفاقتش گوش فلک رو مدام خارش می ده !! ، سراغم می یاد . توی این دنیای سقف کبود ، این تنها مونسیه که منو نمی تونه بیشتر از یک لحظه ، تنها بذاره . شاید هم من نمی تونم . تا به حال بهش فکر نکردم که از چه دیر زمانیست با هم آشنائیم . ولی خوب می دونم از زمانی که احساس کردم ، دلم تو سینه ام حجم تازه ای به خود گرفته ، یک حجم بی اندازه !! ( تو رو خدا نگین که از حجم چیزی نمی دونین  ! ) آره ، از اون موقع ... از اون موقع باهاش آشنا شدم . اونی که مدام سراغم می یادو منو از زیبائی های حقیقی این دنیای رنگینک با خبر می کنه .

***

.... بیا که درب قلبم به روی تو ، حس بسته شدن را مدت هاست از یاد برده .

******

و تو ای غم ، بمان با من و تنهایم مذار و این را بدان که قلبم تنها با وجود تو معنا می گیره . و این را تنها تو بدان و بس .

 

 

 

 

                                                                       

+ نوشته شده در شنبه 5 آذر1384ساعت 8:11 توسط مجذوب |


 

 حرف دل

می دونی چیه ؟! هر چه که بیشتر جلو می رفتم ، انگار دورتر می شدم . دور تر از خودم ، از درونِ تنهام ، از اون چیزایی که یه عمره باهاشون اجینم . هر بار نهیبی از دور میشنیدم که " به دنبال چی هستی ؟ نمی تونی تو این سیاهی پیداش کنی ؟ " و هر بار فرسنگ ها دور می شدم ، فرسنگ هایی بدون بازگشت .

ولی آخه انسانِ بدون فانوس که نمی شه ، خودم دیدمش ( فانوسو می گم ) . اون فانوسی که نورش هیچ وقت تو روشنی های پُر ، کم نمی یاره .

وای ... گاهی وقتا چقدر راهم دور می شه . دور ِ بی حد  . و گاهی وقتا هم چقدر درونم سیاه می شه .

هیچ وقت فکرشو نمی کردم که این  " گاهی وقتا " ، تموم وقتمو بگیره !!

هر بار که فکر می کنم می گم هیچ چیزی نمی تونه روشنش کنه . ( دلمو می گم ) . مگر یک تلنگر کبریتی !!

و بعد از آن ، منتظر اونی هستم که با هر بار اومدنش منو به خودم بر گردونه . اون خودی که خیلی وقته دنبالشم . حتی تو سیاهی !

 

باز آمدم باز آمدم ، اینجا بدین حال آمدم

از خود گسستم وارهی ، بیگانه از خود آمدم

دیدم به یک دل همرمان ، بی خود ز خود مستی رهان

دیدم به دل آن نور او ، مجنون بی یار آمدم

گفتا به هر سو بنگری ، دل را چو بینی اَدهَمی

بیچاره از خود آمدم ، گفتا پریشان آمدم

اینک به دنبالت روان ، از هر نظر سویی دوان

تا بر بگیرم دامنت ، از کوی رندان آمدم

آن دم که از عالم رهی آید به سویت سرمَدی

از عشق و غوغا برکَنی ، افتان و خیزان آمدم

دَردی به سویم کن عطا ، باشد که یابم من دوا

دردی که یابم من چو او ، موسی و عِمران آمدم

از هاتفم آمد سخن ، تا کی روی سوی عدم

باز آ به پیش ما چو دم ، باشد که با یار آمدم

نصری اگر غم می خورد با عشق او سودا برد

عشقش چو گیرد جان ز من ، پس در پی آن آمدم

 

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه 1 آذر1384ساعت 8:24 توسط مجذوب |