حرف دل ... ( بخش دوم ) .... ای کاش سرنوشت ، ما را دلبسته خویش نمی کرد . ای کاش آدم های اطرافمون ، به ظاهر آدما توجه نمی کردند . ای کاش رفتار تسلط آمیز دیگرون ، نوعی دل سوزی و محبت تلقی نمی شد ، تا با احساس دو آدم بی گناه و معصوم بازی کنند . بدان که تو را در درون خود احساس می کنم ای تنها بهانه زنده ماندنم . تو یی که پاک تر از آب زمزمی ، تو یی که ساده تر از نگاه پاک یک نوزادی ، تو را میستایم ای تمام زندگیم . بتاب در انبوه شب های تارم ، هم چون مهتابی که در تاریکی شب های ظلمانی ، چراغ هدایتگر انسان های گمراه را در دست دارد . شاید تو از برم رفته باشی ، ولی بدان یاد و خاطراتت همچون نوری تابان ، برای همیشه در قلب و در اندرون این جسم خاکیم باقی خواهد ماند . کسی نبود تا او را سنگی صبور بدونم ، کسی پیدا نشد تا باور دل تنگیام شه ، گوشی نبود که حتی گوش به حرفای سادم بسپوره و دلی پیدا نشد که بتونه این ها رو باور کنه . به ناچار کاغذی سرد و قلمی سبک را پیدا کردم تا محرم رازهای درونیم گردند ، تا با آتش و حرارتش کاغذ بسوزد و قلم در جایش میخکوب گردد .... حرف مردم ... اولی : هی بچه ها نیگا کنین !! مث اینکه مجذوب برگشته ! بیچاره ... چه دل پری هم داره . دومی : حالا چی نوشته ؟؟ ( همرا ه با تمسخر ) سومی : مث بقیه فقط صفحه رو سیاه کرده !! تو رو خدا نیگا کن ، آخه به ما چه که طرف قالت گذاشته و رفته ! ... بابا فکر نون باش که خربزه آبه ! ( می خنده ) چهارمی : حالا تو از کجا می دونی که طرف قالش گذاشته ؟ فقط بلدی الکی حرف مفت بزنی . ( رو به سومی ) پنجمی :ببین ... کم مونده که بزنه زیر گریه ! دلم براش می سوزه . طفلکی . همگی : سکوت !!؟ اولی : ...؟؟ ... !! پنجمی : ... !! ... ؟
+ نوشته شده در جمعه 29 مهر1384ساعت 12:32 توسط مجذوب |
حرف دل ... ( بخش اول ) نمی دونم از چی بنویسم ؟ از دل واموندم یا از دوری تو . اینقدر دلم تنگه که حد و حساب نداره . باز هم مثل همیشه بی تو ، دلم تنهای تنهاست . گویی تنها و بی کس به دنیا آمده ام و در آخر هم تنها خواهم مرد ! هیچ گاه فکر نمی کردم که بی تو بودن اینقدر به من سخت بگذره . حجم دل تنگیام نشون می ده که قلب کوچکی دارم که تنها با وجود تو بزرگ و با احساس ، خودشو نشون می داد . از زمانی که برای آخرین بار دیدمت ، انگار به انتهای زندگی ام رسیده ام . از خود دور شده و به دنیایی پای نهاده ام که سراسر فراموشیست . این نوشتن را در حالی آغاز کرده ام که اشک و غم مجالم را بریده است . همه شادان و خندان در سفری زمینی غرقه و من با داشتن غم فراق و از دست دادن تو ، در سفری درونی از بالا به پائین . نمی دونم تو هم حس و حال منو داری یا نه ؟ ولی شیرینی این حس به عمق جان می شینه ، پس تو هم حست رو به من ببخش تا در فراق تو ، خاکستری برباد رفته باشم .... حرف مردم ... اولی : معلوم نیست مجذوب چش شده ؟ دو ماهی می شه که پیداش نیست ! ازش خبر ندارین کجا رفته ؟ دومی : شاید حرف کم آورده یا شاید هم داره دنبال سوژه می گرده ( لحنی همراه با تمسخر ) ، نمی دونم حتما وب لاگ نویسی رو بوسیده و گذاشته کنار ، آخه وب لاگ نویسی که کار هر ننه قمری نیست . باباجون باید درد داشته باشی تا حرفت به دل دیگرون بشینه وگرنه این چرت و پرت ها رو هم همه می تونن بنویسن ( اشاره به باغ مهتاب ) . ( همگی می خندن ) سومی : تو رو خدا ول کنید . اینقدر خودمون گرفتاری و بدبختی داریم . مگه برامون مهمه که کجا رفته !؟ به ما چه !! ( رو به همه ) چهارمی : آخه معلوم نیست چش شده مثل آدمای مجنون مدام دنبال چیزی می گرده ، انگار چیزی گم کرده ! پنجمی : ولش کنید بابا ! چیکارش دارید ، شاید عاشق شده ! همگی : عاشق !! ( همگی می خندن ) یه چی می گی ها ؟ اولی : ...؟؟ ... !! دومی : ... !! ... ؟ سومی : ...!
+ نوشته شده در یکشنبه 24 مهر1384ساعت 8:30 توسط مجذوب |