تبليغاتX
:::... باغ مهتاب ...::

:::... باغ مهتاب ...::

" گنهی کردم و دل دادم و عاشق شده ام :: سنگسارم بکنید ای زخدا بی خبران "

  

قبل از هر چیز ، این شعر رو با تمام احساسم تقدیم می کنم به کسی که مرا بر آن داشت نگرشم رو به زندگیم تغییر بدم . گویی او یکی از حلقه های طلایی زنجیر سرنوشت من است . زنجیری که مرا به سوی کمال هدایت می کند .

 

**************

ای جگر گوشه که هستی عمر من ، گویمت پندی که باشد مستمر

از برایت ناله ها دارم بسی ، کز تو را باشد به یادش ممتحن

با تو دارم نکته هایی این چنین ، تا بیابی از برایش قدر و کین

بایدت گوشی که برگیری سخن ، تا تو را سازد پریشان و حزین

این سخن هایی که می گویم تو را ، عمر بگذشته است در این دولت سرا

تا رسد این تجربه از بهر تو ، تا به کار آید تو را در این سرا

پند و اندرزی که گویم من تو را ، از برایت می شود مهتاب و ماه

تا که روشن سازد از نور خودش ، هر دلی باشد در آن بس سوز و آه

حال وقت است که گویم سر خویش ، تا تو را گردد دلی آگه ز پیش

سر من از عشق و شیدایی بود ، آن که آتش می زند جمعی به خویش

پس به گوش باش و شنو این پند من ، تا به کار آید تو را هر انجمن

گیرمت بودی به چند در این جهان ، پس صباحی بهره بر از حرف من

گر تو را روزی بیفتد عاشقی ، آن زمان فهمی که داری تو دلی

چون ببینی رخ چو ماهش هر طرف ، قلب تو فارغ شود از مشکلی

او چو لیلی تو چو مجنون بایدت ، تا بگیرد سوز عشقش دامنت

گر زمانی تو نبینی او دمی ، آن زمان باشد چو وقت مردنت

هر طرف چون بنگری او در پی است ، او به همراه تو در خود گشته است

تا تو را گیرد به مهرش در طلب ، می کند عهدی که خود نشکسته است

نکته ای دیگر که باید گویمت ، هست اصل هر چه عشق و موهبت

وان سخن این باشدت هان ای پسر ، آن وفا باشد چو عشقی بایدت

گر نباشد اصل آن در عهد تو ، ناگزیر آید شکست از بهر تو

پس به گوش گیر و بدان این اصل را ، تا به فرجامی رساند عهد تو

گر صباحی باشدت این شور تو ، شور آن وصل و فراق و سوز تو

نیست اندر فکر تو وصل دلش ، تا که برگیری نقاب از صورتش

تا تو را گیرد نشاط از وصل او ، وصل آن لیلی و آن شیرین روی

می رسد شوری تو را در آن زمان ، تا که خود بینی میان آسمان

گر به پایان آمد این حرف دلم ، هست امید رهایی در سرم

تا که تو آگه شوی از مشکلم  ، تا تو را نبود چو من افسوس و غم

من که می دانم نمی یابم چو او ، مهوشین صورت چو یک مهتاب روی

وانگهی امید دارم چو بسی ، تا که گیرم من نگارم از کسی

آن کسم باشد خدای ارحمین ، او که درمان می کند درد و حزین

تا که مجذوبم کند از عشق خویش ، او که آتش می زند من را به خویش

عشق او از هر طرف سوزد مرا ، تا که برگیرد مرا از این سرا

تا که با وصلم رسم بر یار خویش ، آن زمان جویم وصالش به ز پیش

هم در آن محضر ببینم آن نگار ، هم بجویم یار خود در آن میان

من شوم مجذوب دیدارش ولی ، هر دو را بینم نگارانم به جان

 

مهم نیست مجذوب چی تو دلشه ! ؟ چی می خواد بگه ؟ ، مهم اینه که می خواد ببینه تو دلای دیگه چی می گذره ! چه آتشی درونشونه !! اونا چی می خوان بگن ؟؟

" اینو فراموش نکنین ، همیشه گوشی هست که بشنوه و دلی هست که باور کنه . "

 

 

+ نوشته شده در شنبه 25 تیر1384ساعت 8:47 توسط مجذوب |


 

"" بسیار فکر کردم که شاید بتوانم واژه ای در خور دوستی پاک و بی آلایشمان بیابم . هر چه بسیار فکر می کردم بیشتر به پاکی آن پی می بردم . گفتم چیزی بگویم تا آتش دل به سردی گراید . گفتم جمله ای بنویسم تا نامه ای به انبوه نامه های عاشقانه افزوده شود . گفتم از رهایی یاد کنم تا آزادی معنی تازه ای به خود گیرد . گفتم از باران یاد کنم تا انبوه آن هم چون سیلی خروشان ، اندوه این دل شیدا را از جا برکند . آری در پس این تفکر به رویای شیرین پای نهادم و خوابی بس ژرف ، درخشندگی چشمانم را ربود . در پس آن رویای نا تمام ، شاخه های درختی را دیدم که از آسمان بر روی زمین کشیده شده بود  که ریشه و تنه ای نداشت . آن شاخه ها ، میوه های رسیده ای داشت به سرخی و طراوت عشق . میوه های آن سیبی بود که از بزرگی و درخشندگی چیزی کم نداشت . من از شگفت زدگی به دور آن درخت در حال طواف بودم . گویی گم شده ای را یافته بودم .در آن انبوه شاخ و برگ ها که به اطراف من سرازیر شده بود ناگهان دستی مهربان ، به همراه سیبی سرخ به سوی من کشیده شد . سیب نیمه ای بیش نداشت . من با وجود انبوه برگ ها به سختی توانستم چهره این انسان مهربان را ببینم . با تندی شاخ و برگ های آن را کنار زدم  که ناگهان انگشت تحیر بر لب نهادم . تو ، آن انسان مهربان بودی . با دستانی سخاوتمند ، لبخندی شیرین بر لبانت جاری و چشمانی که از شدن حرارت عشق فریادهای بی انتها سر می داد . تو آن گم شد ام بودی . با پیدا کردن گم شده ام و با پایان یافتن آن رویای شیرین ، در آخر توانستم آن واژه را بیابم . آری تمام آن رویای نیمه شب ، واژه ای در خور یک دوستی پاک و بی آلایش بود . ""

 و در آخر از دوستای عزیزی که به من لطف دارند تقاضا دارم که من رو از دعای خیرشون بی نصیب نذارن .

 

 

 

+ نوشته شده در شنبه 18 تیر1384ساعت 8:34 توسط مجذوب |


 

عشق و یار و درد و مستی هر دو را در فتنه کردم

از خرابات نگاهت عشق را افسانه کردم

با تو دردی بس فزون آید به دل جامی بده

بی کران را شور و مستی دل را دیوانه کردم

بی تو گر دردی برون آید زدل حالی بده

حال را بگذار و عشقش درد را پیمانه کردم

در خم زلف سیاهت وارهیدن را که دید

هیچ باشم گر که گویم بین دل بیچاره کردم

من به دل گویم که بین این یار افسون نگار

او همی خواهد به من گفت بین دلی جانانه کردم

از نگاه شور و مستی نصر را بیچاره دیدم

او همی خواهد به دل گفت هر دو را دل داده کردم

 

راستی مثل این که کسی نبود که بتونه نظر قابل ارائه ای نسبت به اثر تغییر در زندگی به من بده فکر می کنم که چیز زیادی از بچه ها خواستم شاید هم نه ! نمی دونم به هر حال من باید باز تو باغم سرک بکشم ببینم ایا میوه های رسیده ای هست که بدمش به شما ...... منتظرم می مونید که برگردم ؟!

 

+ نوشته شده در شنبه 11 تیر1384ساعت 7:43 توسط مجذوب |


سعی کنیم هم خودمون تغییر کنیم و هم دیگران رو تغییر بدیم . یادمون نره این یکی از اصل های اصول زندگانیست .

( دوست عزیز اگه شما مطلبی در مورد عنوان یاد شده دارید برای من بنویسید . )

مدیریت این وب لاگ قصد دارد به طور هفتگی یک سخن برجسته و نکته دار از هر بازدید کننده وب لاگ را به عنوان الگو در وب لاگ قرار بدهد . یادتون باشه سخن یا نکته یا حقیقتی که بازگو می کنید مطابق با موضوع مورد نظر باشه !

 

   

                                                                                   

 

+ نوشته شده در سه شنبه 7 تیر1384ساعت 10:26 توسط مجذوب |


باغ مهتاب باغیست که در آن تمام حقایق و نکته های آن هم چون میوه هایی روشن تابان و درخشان هستند .

( منتظر حرف هایی تازه از مجذوب که در قالب برگ سبز به دوستان خودش هدیه می دهد باشید )

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در شنبه 4 تیر1384ساعت 11:42 توسط مجذوب |