تبليغاتX
:::... باغ مهتاب ...::

:::... باغ مهتاب ...::

" گنهی کردم و دل دادم و عاشق شده ام :: سنگسارم بکنید ای زخدا بی خبران "

حرف دل

صداقتی را می توانم حتی در میان پلک های به هم چسبیده ات بیابم که شاید در میان گفته های روشن آدمکان تاریک هر روزه نتوانم !

اوج شگفتی ام را زمانی می توانی هم ردیف ابرکان خالی بادکرده بیابی که سوسوی چشمان سبر رنگت را روبروی مردمکان انتظار من بگذاری .

+ نوشته شده در شنبه 30 خرداد1388ساعت 8:32 توسط مجذوب |


حرف دل

نزدیک پنجره .... همان همیشگیِ همراه ، آن کهربای هندسی  ... ( قرب و منزلتش برایم فراتر از یک پنجره است ) .

باز مهمان اتاقی هستم ، با قاب های ریز و درشت و بالا و پائینی که فرقی با خاطره های من ندارند ! خاطره هایی که خود را قلاب وار به دیواره استخوانی جمجمه ام آویزان کرده اند !

بر روی مبل چرمی بزرگی جای گرفته ام که انگار در حال بلعیدن منست . و من به ناچار مجبورم به دیوارهای اطرافم خیره شوم و با دستانم همچنان خود را بالا نگه دارم . مدتی گذشت . سوار بر انبوه تفکراتی که هر کدام تنها لحظاتی از ماندنم را در کنارش تداعی می کرد ، مرا به انبوه پر تلاطم امواجی برد که افقی نا معلوم انتظارش را می کشید . زمان را از یاد برده بودم ، نسیمی خنک ، سراسیمه مرا به سویی کشاند . خندیدم از سر نیاز !

صدای به هم خوردنِ یخ هایِ شربتِ همیشگیِ ! توی لیوان ، با هر بار قدم برداشتن آهسته ، روی فرش های دست بافت بوم گلی چیده شده کنار هم ، جورچینی را در ذهنم ترسیم می کرد که انگار نمی خواستم هیچ وقت نزدیکیشان بر هم بریزد ! روبرویم نشست . صورتش تمام لبخند بود . حالت چشمانی که هیچ گاه نمی خواستی بسته بماند ، با هر خنده ای ملیح ، چین ملموسی بر کناره صورتش هویدا می شد که می توانستی بی اختیار آن را جزء زیبائی هایش بدانی . با تعارفی شیرین ، لیوان خنک شده عرق کرده را با یک نفس نوشیدم .

ساعت بی قرار ، هجومی دوباره را به عضلات فرمان پذیر من دیکته می کرد .

.

.

.

باید بروم ...

+ نوشته شده در سه شنبه 29 اردیبهشت1388ساعت 15:34 توسط مجذوب |


حرف دل

پیش خود ، در دلم آرام می گویم ، " تو که نیستی تا نجواهای دل شورگی ام را در کوره راه های ناچاری بشنوی . "

سرم را از روی کاغذ بیچاره که با اشک هایم او را محکوم به داشتن ورم هایی دل نشین کرده ام ، بلند می کنم تا باز منحنی های تازه روئیده پیشانی ام را در هوس نگاهی دیگر ، از دید بگذرانم .

دوباره سنگینی حرف هایم سرم را روی کاغذ به آهستگی سوق می دهد ...انگار زمانی که سرم را رو به پائین به سمت کاغذ خط چینِ خط خطی شده فرود می آورم ، آن سیمائی که در آئینه روبروئیست ، از خنده های ریز ریز ، دهانش را می گیرد که نکند شاید ! خنده اش مزاحم نوشتنم شود ، سرم را به سمت او می گیرم ولی باز با چشمانی باز و آشنا نگاهم می کند ، باز خیره می شوم به چشم هایش ...

از نگاه های او چیزی نمی فهمم .... چرا می فهمم .... ولی طاقت بازگفتن ندارم . او خود همه چیز را می داند . همه چیز .

چه خوب می تواند فکرم را بخواند ، فکر کن چه راحت توانستم اشک هایش را در بیاورم . دلم برایش می سوزد !  

.

.

.

هیچ می دانی !

 

+ نوشته شده در شنبه 19 اردیبهشت1388ساعت 12:22 توسط مجذوب |


حرف دل

- پنجره ای باز و بیرونی روشن .

- هوایی باران زده و نمناک .

- بوی خوش شکوفه .

- نسیمی خنک و پوست نواز .

راحتی نشستنم را تماشا می کنم ، به دستانم که محکم دسته صندلی را چسبیده اند . باز از شیشه می گذرم ! و خاطرات بیرونی را در تور افکارم به دام می اندازم و  باز می گردم . سرم سنگین شد !

- به صدای تیک تیک ساعت خیره می شوم .

- در فکری مطمئن به سر می برم . بدنم سرد می شود . می بندمش زود . به خود می آیم .

- پنجره ای بسته و درونی روشن !

+ نوشته شده در چهارشنبه 9 اردیبهشت1388ساعت 9:50 توسط مجذوب |


.

+ نوشته شده در دوشنبه 31 فروردین1388ساعت 16:0 توسط مجذوب |


حرف دل

بی اختیار ، خیره شده بودم به سه تاری که مدت زیادی خود را آویزان شده از دیوار می دید . دلم به حال تنهائیش سوخت . به سویش روان شدم . به آرامی او را از بلندای دیوار به پائین کشیدم و در آغوش خود جایش دادم . خوب نگاهش کردم . به راستی دلم برایش تنگ شده بود . انگشتانم را لابه لای سیم هایش می کشیدم . میان سیم های زیبای طلائی اش . نوازشش می کردم . هنوز انگار زبان محبت و لمس را می فهمد . هنوز در جواب نوازش هایم ، لبخندی گوش نواز سر می داد . بوسیدمش . نگاهم می کرد . او را از غبار چندین روزه فراموشی ام پاک کردم . انگشتم را بی واسطه مضراب ، تنها با اندک ناخنی روئیده به محض تنها صدایی خوشایند بر روی طلائی های زیبایش لغزاندم .

می نواختم بی کوک .

اشک هایم دانه دانه می ریخت و مرا مجاب به ادامه رفتارم می کرد . یاد روزها و شب هایی می افتم که برای عزیزترینم می نواختم ...... ناخودآگاه ذهنم آهنگی را می نوازد که او دوست می داشت . می دانم کنارم نشسته . خوب می دانم .

تمام سطح چوب خیس شد . با آستینم خشکش می کنم . سکوت می کنم . با چشمان خیسم تمام قد و بالایش را می پویم . بند بند زیبایش را . با انگشتم مُهری را که به رسم وفاداری خالقش بر رویش داغ نهاده است را لمس می کنم . همچون داغ رفتن تو بر دلم . انگار گریه ام پایانی ندارد . انگار او هم مرثیه ای تازه می نوازد . گریه ام رنگی تازه به خود می گیرد . رد اشک هایم ماندنی شد بر روی گونه هایم . بر روی خاطراتم و بر روی پوست چوبی اش .

.

.

( خدایا تو خود گفتی که در قلب شکسته خانه داری ، شکسته قلب من جانا به عهد خود وفا کن )

 

+ نوشته شده در دوشنبه 19 اسفند1387ساعت 16:35 توسط مجذوب |


حرف دل

حتی سنگینیِ پوستینِ فراموشیِ روزگار هم ، نتوانسته مرا به درون فضای لوث وار خود فرا خواند . حتی زمان های تکراری . روزهای پی در پی .

آنقدر سرگرم خاطراتِ تو دارِ تو شده ام ، که دارم کم کم شبیه تو می شوم . چه خودِ زیبائی !

همیشه قبل از آمدن طلوع ، دستانم را در عمق جیب هایم فرو می کنم . تا جائی که جا دارد ! و تا غروبِ همه چیز ، خنده وار به پیش می روم ! تا جائی که جا دارد !!

.

.

ببین چه خوب دارم ادای آدم های بی خیال را در می آورم ....

+ نوشته شده در چهارشنبه 30 بهمن1387ساعت 11:56 توسط مجذوب |


حرف دل

با آغاز هرباره مرور خاطرات تا واپسین لحظه شوق و حسرت ، اشک های التیام شبانه را به درک حضور رفته قاصدکی مانده ، در آغوش گرفتن . و باز به رغم فشار گذرواژه های جدائی و منطق بی رحم حقیقت ، اشتیاقی برای نوشتن کلماتی بارانی و انتظار دیداری حتی پوچ و موهوم ؛ و نقاشی خطوط ممتدی با مداد شمعی بی نفس تا رسیدن به آن شکل مانده خویش در ذهن .

و پویایی جستارگونه افکار در پی تداعی های تکراری تا مرز خلق نشانه ای از خورشید  ، نشانه ای از رویا .

+ نوشته شده در شنبه 5 بهمن1387ساعت 12:12 توسط مجذوب |


حرف دل

کنارم ایستاده بود .

استکانی در دستانم و او هم . عبور بخار لغزانی از سطح داغ بی ثبات ، رو به سقف چوبی و میله وار . نگاهم می کرد بی مکث و من هم ، چه تلاقی زیبائی ! قطره ای شاید مرا به سرفه ای چندین باره محکوم کرد ... خندید  ... چه زیبا ! مثل شکوفه درختی که به زور در قابی آویخته از دیوار جا خوش کرده بود . به آرامی و اشتیاق در کنار من جای گرفت . کمی خودم را جمع کردم به سختی . چه لذتی داشت !

صداشو زیاد کردم . او ازم خواست ! او هم دوست می داشت ....

- هی کجائی ؟؟

- اینجام !

- مطمئنی !

- اوهوم .

خندید  ... چه زیبا !

با انگشتاش می زد روی میزی که کنارش مهمون بودیم . تنها برای دقایقی ! ( چه می دانستم تبدیل به یک عمر می شود ) . با اون انگشتای قلمی و بلندش .

بی مهابا خود را کنار مربع روشن که بیرون را می توانستیم نقاشی کنیم رساند . او را تنها پروانه ای مست ، بی خود کرده بود . او صدای مرا نمی شنید . او محو تماشا شده بود .

صداشو کم کردم . او ازم خواست !

کنارم ایستاد . با حالتی خاص و کهربائی !

سرمو چسبودنم بهش . گرماش از زیر لباساش پیدا بود . داغم می کرد . آرومم .

کمی جابه جا شدم . صدای قیژ صندلی ، ریخته شد توی اون صدای دوست داشتنیمون .

خاموشش کردم . او ازم خواست !

کمی پلک زدم .

دو پروانه بیرون ، رقص کنان خودشان را بی تدبیر به شیشه فلز شده آن چهار گوش ساکت ، می زدند .  دیوانه وار !

کنارش ایستادم .

استکان خالی در دستانم و نیمه خورده او بر روی میز .

سکوت زیبائی بود .

+ نوشته شده در دوشنبه 16 دی1387ساعت 13:8 توسط مجذوب |


حرف دل

گلِ سرخِ غنچه وارِ بوداری در دستانش ، بی کادو و زرورق

لبانی سفید و بی حس

مژه هائی مات و تو در تو

گونه ای با رد اشک هایی پیچ دار شده و براق

انگشتانی دستمال بغل گرفته ، لرزان و مواج

من دانه دانه می شمردم نگاه های خسته آنان را

و آنان من را ...

من را به گونه ای دیگر در ذهن خویش تداعی می کردند و من باز می شمردم بی خبر !!

+ نوشته شده در سه شنبه 10 دی1387ساعت 15:56 توسط مجذوب