تبليغاتX
:::... باغ مهتاب ...::

:::... باغ مهتاب ...::

" گنهی کردم و دل دادم و عاشق شده ام :: سنگسارم بکنید ای زخدا بی خبران "

.


+نوشته شده در چهارشنبه 27 اردیبهشت1391ساعت22:38توسط مجذوب | |


+نوشته شده در چهارشنبه 6 اردیبهشت1391ساعت18:50توسط مجذوب | |


+نوشته شده در شنبه 12 فروردین1391ساعت13:27توسط مجذوب | |


+نوشته شده در پنجشنبه 18 اسفند1390ساعت13:2توسط مجذوب | |


حرف دل

پيشاني پرشده از فكرم را به شيشه پنجره مي چسبانم كه نوك بيني ام هم اضافه مي شود ! نگاه مي كنم به تند تند قدم برداشتن آدم ها كه چه جذاب به نظر مي رسد گاهي . آهنگ مونامو گوشنواز تر از هميشه و من هم زيباتر .هااااااااااااااااااا . قلبي مي كشم زيبا بر روي شيشه بخار گرفته . زوج هاي مرتب و شيك يكي يكي وارد كافي شاپ مي شوند . بوهاي تند و زننده . خنده هاي گاه و بي گاه . صندلي ام را جابجا مي كنم . جيغي هراسناك لحظه اي با همه چيز قاطي مي شود . صندلي روبه رويم هنوز خاليست . با گل سرخي بازي مي كنم كه بويش را در هواي سرد از دست داده .عقربه هاي ساعت شماته دار در تسخير چشمانم و ضربان تيك تاكش با ضربان قلبم . دوباره پيشاني ام سرد مي شود . انتظاري شفاف همه وجودم را فرا مي گيرد باز . گربه گرسنه هم بيني اش را به سطل زباله اي مي مالد از بهر يافتن روزي . ساعتي گذشت . صداي قيژ قيژ درب ، خالي شدن آهسته كافي شاپ را خبر مي دهد . و من كم كم به خيال رفتن نزديك مي شوم . گل سرخ را به نشان انتظار بر روي ميز به يادگار مي گذارم . شالم را محكم مي كنم . و بعد در زير نور مهتاب كم كم دور مي شوم و دور مي شوم .

چه شب سردي ...

+نوشته شده در سه شنبه 4 بهمن1390ساعت1:11توسط مجذوب | |

حرف دل

هميشه از ورق زدن خاطره هايم خرسند مي شدم ولي اينبار حتي حدس چگونگي وارونه هاي بودن را در جستجوي بي هراس تو شبيه به خنجري يافتم كه تا اعماق وجودم را مي كاود تا حتي آن قلب رسوا را پاره تر سازد . نوشته هاي تو بي ترديد عمق تازه اي به قلب خسته من خواهد بخشيد ...

" ز دريچه‌ء عريان زاده شدن
شب را به شادباش
هديه آوردي
وقتي خون به خنده‌ام نشست
بگذار
مشرق
هر طرف كه مي‌خواهد باشد
وقتي غروب
به ازاي هر دقيقه
انتظار چرخش من را دارد
چه تفاوت كه
حسرت ماسيده بر سلام صبحگاهي‌ام را
به دلخوشي امروزي خوب
از لا به لاي كاغذهام
بيابي؟
اين دقيقه‌ء بعد است

"

+نوشته شده در سه شنبه 6 دی1390ساعت22:14توسط مجذوب | |

حرف دل

باز نگاه آئينه ، چه صاف در ميان گذر راحتي هايم مرا به نزديك اشاره اي مي رساند . دستي به گوشه آن مي كشم و به صورت تيره ام ، خاك خورده ام .

به چشمان بي فروغم مي نگرم كه سختي زمانه گيرائيش را بس سوزانده . از فرط دلبستگي به اين قامت دل صاف ، اشك هايم جاري مي شود . با خود مي گويم چه حرفايي دارم كه تا سحر برايت بگويم ...

+نوشته شده در چهارشنبه 25 آبان1390ساعت20:14توسط مجذوب | |

حرف دل

باز در انديشه ياد تو به تجسم غوطه ورانه اي نزديك می شوم كه مرا به اوج خواستني هايم مي رساند و چنان به لمس نيلي كودكانه اي می رسم كه تو را در ميانه دستانم مي پويم در واپسين هاي بودن ياد تو .

و چه دستانم خاليست !

+نوشته شده در سه شنبه 19 مهر1390ساعت23:40توسط مجذوب | |

حرف دل

انگشت تر شده ! با رغبت و آرام ورق مي زد صفحات دفتري را كه در ميانه دستانم رها شده بود . چشمانم رد پاي صفحات خشك شده ! چند باره را خوب مي فهميد و مدام آن را به حواس پنجگانه ام هجي مي كرد . چه صفحاتي كه حتي با نگاهي طوطي وار به آن ها ، تپش قلبم چندين باره مي شود . ( جرات خواندن بعضي از آن ها را ندارم ) در ميانه صفحات چه خوب مي توانستم همه چيز را لمس كنم . حال و هواي آن روزها را ، لحن گيراي صدايش ، دل مشغولي هاي هر لحظه ، دعاهاي زير لب ، نذر هاي ريز و درشت ، مزه چاي ترش اون شب باراني و حتي تندي فوت كردنم به آن شاپرك هر روزه را .

ساعت ها مي گذرد ... انگشتم كه ما بين صفحه اي خشك شده بود را به سختي  بيرون مي كشم و دفترم را مي بندم و برروي سينه ام مي گذارم . 

چه دلم مي سوزد بي تو ...

+نوشته شده در پنجشنبه 3 شهریور1390ساعت22:16توسط مجذوب | |

حرف دل

بيخوابي آشنايي ، به سرم زده . با چشماني باز ! تمامي زواياي هندسي سقف اتاقم را اندازه مي گيرم كه چشم ها و افكارم خسته شوند ولي نه .... از خواب خبري نيست !! سرم را زير پتو فرو مي برم چندي نمي گذرد خفگي ملموسي مرا به ادامه زندگي مجبور مي سازد . به بيرون پنجره نگاه مي كنم . به سوسوي چراغكان شب بيدار . ستاره اي هم از بخت نيلگون من نيست ! كه از به هم پيوند زدنشان شكلكي بسازم . به ماه بسنده مي كنم . با دو انگشتم او را مي فشارم حتي او را در پشت دستانم مخفي مي كنم . روشني اش چشمم را مي زند ! به درون اتاقم بر ميگردم . نگاهم به كتاب هاي نا مرتب روي ميزم مي افتد به آناني كه در نوبت خوانده شدن مدت هاست معطل اند .

به سحر آشنا نزديك مي شوم . به صداي مناجاتي كه از دور زيبا تر شده گوش مي كنم ... ياد روزهايي مي افتم كه تو همه دليل بي خوابي ام بودي ...

+نوشته شده در یکشنبه 23 مرداد1390ساعت5:32توسط مجذوب | |